( نيست ممكن نامشان اطلاق گردد بر سوار * چونكه راكب را نباشد بهر مركوب اختيار )
( 21 ) نازل آوردند آنها را بقبر و زير خاك * در دل تاريكى و در تنگنائى چون مغاك
نامشان مهمان نشايد گفت زيرا ميهمان * خود تمشّى مىنمايد ، بر مراد ميزبان
و جعل لهم من الصّفيح اجنان . . .
در اين قسمت از خطبه ، امام عليه السّلام همنشينان اين به خاك خفتگانرا با تعبيرى جالب آنچنان ترسيم مىفرمايد كه عقلها را تكان داده و اذهان را به كسب عبرتهاى سازنده آماده مىسازد .
( 22 ) وقت توديع نهائى بهر ايشان بىدرنگ * كنده گرديد از زمين سخت خاكى ، گور تنگ
پوششى دادند بر ايشان سراسر از غبار * با عظام « 1 » خشكه و خالى نمودند همجوار
( 23 ) بهرشان همسايگانى هست ( عمى و بكم و صم ) * هر كه آنها را بخواند ( لا يجيبون لهم )
اختيار رفع ظلم از خود ندارند هيچگاه * نيستند آگه ز اصوات و فروغ مهر و ماه
( 24 ) ( گر دراز آيد به ايشان دست نعمت بر سماط « 2 » * هيچ بر آنها نفزايد نشاط و انبساط )
ابر رحمت گر بايشان نازل آيد از سماء * نيست ممكن تا نشاند قلبشانرا بر صفا
گر بايشان تنگدستى و فلاكت رو دهد * هيچ نوميدى ندارند از غم آن وضع بد
جملگى همسايهاند و ليك از هم دور تر * گرد هم باشند امّا يكّه و مهجورتر
( 25 ) جملگى نزديك هم باشند و قوم و اقربا * ليك با هم نيستند هرگز انيس و آشنا
بردبارند و ندارند آز و كبر و كينهاى * ( ز اتّهام و افتراء دارند خالى سينهاى )
( يعنى خاموشند و از فهم و درايت خاليند * تارك دار و ديارند از مواطن جاليند )
پس آنچنان جلب شدهاند و اختيار از آنها سلب شده كه كسى از ايشان باك ندارد
هامش
( 1 ) استخوانها
( 2 ) سفره