بلكه بودى در مقام خويش پيش از واصفين * ( داشتى در عالم فوق از ملائك عاكفين )
( 4 ) بر نياوردى خلائق را ترست بر وجود * ( خوف تنهائى ترا امكان ندارد در خلود )
خلق را انشاء نكردى بهر سود و انتفاع * همچو آنها را نبود از امر ، حقّ امتناع
( 5 ) هر كه را كردى طلب از تو نبوده در سبق * ( چون تو باشى آفرينش را به پيشى مستحق )
گر كسى را اخذ كردى نيست راهش بر فرار * ( ور كسى را از توان بردى بيففتند از قرار )
سلطنت را از تو بر نقصان نگيرد هيچكس * گر شود عاصى و نافرمان و مرد بوالهوس
همچنان بر ملك تو افزون نخواهد كرد هيچ * آن كسى كه بود از فرمان و امرت سرنپيچ
گر كسى راضى نباشد بر قضايت ( گو بمير ) * چون ندارد قدرت ترجيع امرت از مسير
هيچ صاحب قدرتى از تو نباشد بىنياز * گر چه بر گرداند از فرمان و امرت روى ، باز
( وقت روگردانى از تو بر تو دارد احتياج * گر چه سلطان زمان است و امير تخت و تاج )
كلّ سرّ عندك علانية . . . هر پنهانى پيش تو آشكار است على عليه السلام در اين قسمت از خطبه ، چشم اندازى ديگر از عظمت كبريائى را تصوير فرموده و عقلها را به آن هستى لا يتناهى معطوف داشته است .
( 6 ) كلّ اسرار جهان ، در پيش رويت ظاهر است * كلّ آنچه غيب و ناپيداست بر تو باهر « 1 » است
( در حضورت ظاهر و پنهان و سرّ و آشكار * جمله يكسانند اى ارض و سما را كردگار )
( 7 ) هستيت را نيست هرگز اختتام و انتهاء * پس تو خود هستى براى جمله هستى منتهى « 2 »
نيست از امرت برايا « 3 » را گزيرى يا گريز * ( ز ابتداى آفرينش تا بروز رستخيز )
مرجع هر چيز باشى و محلّ بازگشت * ( از تو بايد جست ما را سرنوشت و سرگذشت )
از عذاب تو گريزى نيست الّا رحمتت * ( از عقاب تو گزيرى نيست الّا رأفتت )
هامش
( 1 ) روشن و واضح
( 2 ) پايان هر كار
( 3 ) مردم