وانگهى كه پشت گرداند ، مشخّص مىشود * ( محتوايش در نهاد بد مشخّص مىشود )
( فتنه ، ما دامى كه پايش استوار و محكم است * نام حق در واژهء فرهنگ عرفان ، مبهم است )
ليك گر باز اوفتد نار سمومش از لهب « 1 » * مرغ حقّ آواز خواند در گلستان با طرب
دور دارد فتنهها چون بادهاى دور زن * مىروند هر جا بسان باد ، در دشت و دمن
مىروند آهسته از شهرى به شهر ديگرى * مىزنند آهسته بر دلها شرنگى « 2 » اخگرى
گاه شهرى را به افساد و تباهى مىكشند * گاه قومى را بسوى روسياهى مىكشند
گاه قلب تودهاى را با شرارى سوختند * گاه از روى شرارت آتشى افروختند
بنى اميّه بزرگترين سردمدار فتنه جويان !
على عليه السّلام بعد از تفضيح فتنه ( فتنه جو ) بزرگترين و خطرناكترين آن را كه از هر نظر دامنهء فساد آن گستردهتر ، و شرارهء آن سوزندهتر است بنى اميّه را معرّفى مىفرمايد .
( 5 ) من شما را از شرنگ فتنه آگه مىكنم * از شرار و شرّ و رنگ فتنه آگه مىكنم
فتنهاى كه در فضاحت اخوف است و چشمگير * عامل افساد و بر ابناى آدم خشمگير
عامل آن فتنه ، اولاد اميّه باشدى * تلخى اثمار آن ، چون زهر حيّه « 3 » باشدى
حرمت آل عبا را بىمحابا ريختند * تودهها را بر عليه آن عظام انگيختند
در منابر ، بر عليهء دين ، جسارت داشتند * در محافل بر على ذمّ و ملامت داشتند
جاى سنّت بدعت آوردند ايشان روى كار * جاى بدعت همچنان سنّت روا بود آشكار
پس چنين فتنه هميشه فتنهء كور است و بس * هست بر افساد و خونريزى مر او را دسترس
سختى آن در خصوص متّقى و پارساست * پارهاى از آن بلايا شيعيانرا هم بلاست
هر كه در آن فتنه با آل اميّه خوش نبود * مىشود هر محنت و سختى برايش وانمود
هامش
( 1 ) شعله
( 2 ) هر چيز تلخ
( 3 ) مار