راوى مىافزايد : « وقتى با مردم مىنشستيم ، از احاديث رسول خدا سخن به ميان مىآمد و من با آنكه احاديث بسيارى در خاطر داشتم ، اما وقتى به ياد سفارش عمر مىافتادم ، سكوت مىكردم . » « 1 »
آنچه از اين روايت استفاده مىشود آن است كه عمر به دليل اهميت مطلب ، مسافران را بدرقه كرد تا زمينه مناسبى براى بيان سخن خويش فراهم نمايد و خود به خوبى مىدانست كه نقل حديث در ميان مردم به شدت رايج است و پذيرش ترك آن به آسانى ميسّر نخواهد بود ، از اين رو خودش مسؤليت آن را به عهده گرفت . همچنين فهميده مىشود كه مقصود عمر ، نه سفارشى دوستانه ، بلكه تهديدى نسبت به ناقلان حديث بوده است . دليل اين مطلب آن است كه در نقل ديگرى از همين روايت ، راوى حديث مىگويد :
« هر گاه مردم از ما در خواست حديث مىكردند ، مىگفتيم ابن خطاب ما را نهى كرده است . » « 2 »
3 . در روايتى آمده است كه عمر بن خطاب از دنيا نرفت مگر آنكه اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را از شهرهاى مختلف به مدينه فرا خواند . در ميان آنان ، عبد اللّه بن حذافه ، ابو درداء ، ابو ذر و نيز عقبة بن عامر بودند . خليفه به آنان گفت :
« اين چه احاديثى است كه از رسول خدا منتشر مىكنيد ؟ » آنان پرسيدند : « آيا ما را از اين كار باز مىدارى ؟ » وى گفت : « نه ، اما بايد همين جا بمانيد و روايات را نقل كنيد تا من هر چه را كه اشتباه است رد كنم و هر چه را درست بود تأييد نمايم . » همين طور نيز شد و آنان نتوانستند مدينه را ترك كنند تا وى به قتل رسيد . « 3 » در روايت ديگرى نيز نقل شده است كه خليفه دوم ، ابن مسعود و ابو درداء و ابو ذر را زندانى كرد تا زمانى كه وى را ترور كردند و به قتل رسيد . « 4 »
هامش
( 1 ) . عبد اللّه بن بهرام الدارمى ، سنن الدارمى ، توفى 255 ، دمشق : مطبعة الاعتدال ، ج 1 : ص 85
( 2 ) . مسترك حاكم ، ج 1 ، ص 102 .
( 3 ) . كنز العمال ، ج 10 ، ص 285 .
( 4 ) . حاكم النيسابورى ، مستدرك الحاكم ، توفى 405 ، بيروت : دار المعرفة ، ج 1 ، ص 110 .