سپس بخارى روايات مربوط به تبعيد يهوديان را ذكر مىكند تا توجيهى براى عمل به وصيت باشد كه البته اين روايات در جاى ديگر نيز ذكر شدهاند .
از جمله روايات ، اين روايت است :
هنگامى كه اهل خيبر به عبد اللّه بن عمر حمله كرده ، دست و پاى او را مصدوم نمودند ، عمر خطبه خواند و گفت : « رسول خدا با يهوديان معامله كرد و آنها را طى قرار دادى بر اموالشان تثبيت نمود . اما آنان عبد اللّه بن عمر را كه براى سر زدن به اموالش به آنجا رفته بود مورد حمله قرار داده ، مجروح كردند . . . » سر انجام عمر نيز آنها را از خيبر بيرون كرد و قيمت اموالشان را كه شامل خرما و شتر و زمين و . . . بود پرداخت نمود . « 1 »
در روايت ديگرى آمده است كه عبد اللّه بن عمر ، زبير و مقداد براى سركشى به زمينهايشان به خيبر رفتند و مورد تعرّض گروهى قرار گرفتند .
عمر نيز فهميد كه اين كار ، از طرف يهوديان صورت گرفته است ، از اين رو به منبر رفت و خطبه خواند و گفت : « مردم ! رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با يهوديان قرار دادى بست به اين شكل كه هر وقت بخواهند ، بتواند آنان را بيرون كند . اكنون كه آنان به پسر من ، عبد اللّه حمله كردند ، همانطور كه پيش از اين به ديگران حمله كرده بودند و من آنها را از خيبر بيرون مىكنم . هر كس آنجا ملكى دارد ، آن را تصرف كند . » « 2 » يكى ديگر از كسانى كه مورد حمله قرار گرفت ، مظهر بن رافع بود وى كارگرانى را كه همه كافر بودند از شام با خود آورده بود . يهوديان منطقه خيبر نيز آنان را تحريك كردند و كارگران با كارد شكم ابن رافع را دريدند
هامش
( 1 ) . همان ، ج 3 ، ص 17 و صحيح مسلم ج 5 ، ص 27 و سنن ابو داوود ، ج 2 ، ص 35 ، و مسند احمد ج 1 ، ص 14 و سنن بيهقى ، ج 6 ، ص 115 و 135 و ج 9 ، ص 56 و 137 و 207 و 228 و تاريخ مدينه ، ج 1 ، ص 176 و 194 و الدرّ المنثور ، ج 3 ، ص 228 و كنز العمّال ، ج 4 ، ص 503
( 2 ) . سيره ابن هشام ، ج 3 ، ص 389 و نيز ر . ك . ابن كثير ، السيرة النبوية ، ج 3 ، ص 378