او را دعوت كردند . خليفه تصميم گرفت به عراق برود ، ولى كعب به او گفت :
« بترس از آنكه به عراق به روى ! » عمر پرسيد : « چرا ؟ » كعب گفت : « زيرا بدترين اجنّه و هاروت و ماروت كه سحر و جادو مىآموزند و 9 / 10 پليدى و شر و خلاصه هر درد بى درمانى در آنجا است . » عمر پرسيد : « همه را فهميدم ، ولى درد بى درمان چيست ؟ » جواب داد : « كثرت و زيادى اموال ، زيرا مرضى است كه شفا ندارد . » عمر نيز از رفتن به آنجا منصرف شد . « 1 »
در روايت ديگرى نيز آمده است كه عمر بن خطاب به كعب گفت : « چرا به مدينه ، محل هجرت و دفن رسول خدا نمىآيى ؟ » جواب داد : « در كتاب خدا ديدهام كه سرزمين شام ، گنجينه خداوند در زمين است و بندگان خاص خدا آنجا هستند . » « 2 » اگر ارزش سرزمين را به ارزش ساكنان آن بدانيم ، بايد گفت مدينه شهر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و مدفن آن حضرت و موطن اهل بيت ايشان است و اين افراد از همه كسانى كه در شام زندگى مىكنند برتر هستند و كعب الاحبار اين مطلب را خوب مىدانست ، اما مىخواست بهانهاى بياورد تا به مدينه نيايد .
موضعگيريها در برابر كعب الاحبار و نقل روايت از اهل كتاب
در ميان سنّيها ، گروهى در صداقت كعب الاحبار ترديد كردهاند و او را قابل اعتماد نمىدانند . يكى از اين افراد ، بخارى محدّث بزرگ سنّيها است . وى از حميد بن عبد الرحمان چنين نقل كرده است : « معاويه به ( استاد راوى ) با گروهى از اهل مدينه صحبت مىكرد كه سخن از كعب الاحبار به ميان آمد . معاويه گفت : اگر چه از راستگوترين اهل كتاب بود ، ولى بارها دروغ گفتن او را نيز ديدهايم » « 3 » سپس بخارى روايتى را از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نقل مىكند كه
هامش
( 1 ) . كنز العمال ، ج 14 ، ص 148 و ص 173
( 2 ) . همان ، ص 143
( 3 ) . صحيح بخارى ، ج 8 ، ص 160