وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآبٍ
، و همانا براى او نزد ما جايگاهى نزديك و منزلتى نيكو است » « 1 » اين روايت از سويى در بر دارنده مقام حضرت داوود عليه السلام و از سويى گوياى عقيده تجسيم ( جسم بودن خداوند ) است و عقيده تجسيم نيز از ديدگاه هر صاحب خردى به معناى نفى توحيد است . خداوند در قرآن كريم در توصيف خويش مىفرمايد :
لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ
، هيچ چيزى شبيه خداوند نيست » ( شورى : 11 ) و باز مىفرمايد :
لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ
، چشمها او را نمىبينند و او ديدگان را درك مىكند . » ( انعام : 103 ) كعب الاحبار و پيروانش از معتقدان و مروجان همين عقيده باطل بودند و گويا اين روايت نيز حاصل تراوشات فكرى او بوده است . مؤيد اين مطلب آن است كه يهوديان معتقدند حضرت داوود عليه السلام مقامى بالاتر از ساير انبيا دارد و در اين روايت نيز خواستهاند به نحوى اين مقام رفيع را به تصوير بكشند .
كعب الاحبار در سرزمين شام سكنى گزيده بود . شام در آن زمان سرزمين وسيعى شامل سوريه ، اردن ، فلسطين و لبنان امروزى بود و براى اهل كتاب ، سرزمين مقدس ، بلكه مقدسترين مكانها به شمار مىرفت . اما در عراق كه جزء شام نبود ، اكثر اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سكونت داشتند و با اهل كتاب ميانه خوبى نداشتند . در مدينه نيز وضع همين گونه بود ، از اين رو كعب الاحبار به شدت از اين دو سرزمين هراسان بود و نمىخواست ساكن آنها شود . اما او دليل ديگرى براى اين كار خود بيان مىكرد . وى در صدد بود ارزش سرزمين شام را بالاتر از عراق نشان دهد كه اين ، حاكى از تعصب يهودى او بود . در تاريخ ذكر كردهاند كه پس از آنكه عمر به خلافت رسيد ، براى رفتن به شام ، در جابيه پياده شد . اهل عراق خبر دار شدند و به وسيله نامه
هامش
( 1 ) . الدر المنثور ، ج 5 ، ص 305 و كنز العمال ، ج 2 ، ص 448