نسخه بردارى كردى ؟ » گفت : « بله ، اكنون هر چه بگويى انجام مىدهم . » عمر گفت : « برو با پشم و آب داغ نوشتهها را پاك كن و ديگر آن را براى خود و ديگران نخوان ! اگر بفهمم آن را خواندهاى ، چنين و چنان خواهم كرد ! » سپس عمر گفت : « بنشين تا برايت داستانى را تعريف كنم : روزى كتابى را از اهل كتاب گرفته ، آن را روى تكّه چرمى نوشتم . رسول خدا پرسيدند : اين چيست ؟ گفتم : يا رسول اللّه كتابى است كه مىخواهم علم آن را به علم خودمان اضافه كنم . پيامبر دستور دادند مردم اجتماع كنند . انصار كه متوجه خشم آن حضرت شدند ، فورى سلاح بر داشتند و اطراف منبر آن حضرت حلقه زدند . حضرت فرمود : اى مردم ! بهترين كلمات و جامعترين حكمتها را در كوتاهترين عبارات به من دادهاند كه آنها را پاك و نورانى براى شما آوردهام . پس سعى نكنيد خود را سر گردان و گمراه كنيد و فريب گمراهان را نخوريد ! من ديدم وضعيت خيلى بحرانى است ، از اين رو برخاستم و گفتم :
به خداوندى خدا و ديانت اسلام و رسالت تو خشنود و راضى هستيم . آن گاه رسول خدا از منبر پايين آمدند . » « 1 »
اگر چه روش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم براى متنبّه ساختن عمر اين نبود كه چند بار با چوب و عصا به او بزنند ، اما عمر چنين كرد و گويا از پيش خود مجوّزى براى اين كار داشته است ! اما در رابطه با اين حوادث چند نكته قابل توجه است . اول اينكه آيا خليفه آينده ، آيات مربوط به يهوديان را كه سراسر آنها مذمّت و افشاگرى است نخوانده بود ؟ يا آنكه خوانده بود و معناى آنها را نمىدانست ؟ و يا آنكه خوانده بود و معناى آنها را نيز مىدانست اما به آنها عقيده نداشت و عمل نمىكرد ؟ و يا . . . دوم آنكه چرا پس از هر بار نهى كردن ،
هامش
( 1 ) . الدرّ المنثور ، ج 4 ، ص 3 و كنز العمال ، ج 1 ، ص 371 و مجمع الزوائد ، ج 1 ، ص 173 و ابن حجر العسقلانى ، لسان الميزان ، توفى 582 ، بيروت : مؤسسة الاعلمى ، ج 2 ، ص 408