و اين داستان شبيه داستان قبلى نيست ، آن وقت چه خواهند گفت ؟ در اين مورد خود عمر بن خطاب گويد :
در زمان رسول خدا به خيبر رفتم و يهوديى را ديدم . او حرفهايى زد كه بسيار خوشم آمد . به او گفتم : « حاضرى آنچه را گفتى برايم بنويسى ؟ » گفت : « آرى . » من پوستى تهيه كردم و او برايم نوشت . نزد رسول خدا رفتم و عرض كردم : « يا رسول اللّه ! از يك يهودى چيزهايى شنيدم كه هرگز مانند آن را نشنيده بودم ! » فرمود : « گويا آنها را نوشتهاى . » گفتم :
« بله . » فرمود : « بياور تا ببينم ! » آنها را آوردم . فرمود : « بنشين و بخوان ! » مدتى خواندم . ناگهان نگاه كردم و ديدم رنگ صورت آن حضرت دگرگون شده است . از ترس نتوانستم حتى يك كلمه ديگر بخوانم و كتاب را به خود آن حضرت دادم تا آن را بخوانند . حضرت آن كلمات را پاك كرد و فرمود : « به دنبال اينها نرويد كه آنان گمراه و سرگردانند ! » « 1 » روايات و نقلهاى مختلف و گوناگونى درباره اين درخواستهاى عمر بن خطاب وجود دارد « 2 » كه از مجموع آنها ، انسان محقق به اين باور مىرسد كه خليفه چند بار اين كار را تكرار كرده بود . در يكى از اين روايات آمده است كه شخصى از قبيله عبد القيس نزد عمر آمد . عمر به او گفت : « تو فلانى نيستى ؟ » جواب داد : « چرا . » عمر با عصايى كه در دست داشت او را زد . آن مرد گفت :
« چرا مىزنى ؟ » گفت : « بنشين » . مرد نشست و عمر شروع به خواندن
« بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ، الر ، تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ . . . »
كرد . وى سه بار آيات را خواند و هر سه بار هم او را زد . آن شخص پرسيد : « چرا مىزنى ؟ مگر من چه كردهام ؟ » گفت : « مگر تو همان كسى نيستى كه كتاب دانيال را
هامش
( 1 ) . كنز العمال ، ج 1 ، ص 372
( 2 ) . ر . ك . الدرّ المنثور ، ج 5 ، ص 148 و مسند احمد ، ج 3 ، ص 87 و مجمع الزوائد ، ج 1 ، ص 174 و ج 8 ، ص 262