كشته است . مردم گرد عبد الرحمان جمع شدند و به او گفتند : اگر شبيب از جاى تو آگاه شود به سوى تو حمله خواهد آورد و تو براى او غنيمت خواهى بود و مردم از گرد تو پراكنده و گزيدگان ايشان كشته شدهاند . اى مرد هر چه زودتر خود را به كوفه برسان . عبد الرحمان همراه مردم از آنجا بيرون آمد و پوشيده از حجاج وارد كوفه شد و همچنان خود را پوشيده مى داشت تا از حجاج براى او امان گرفته شد .
چون گرما بر شبيب و يارانش شدت پيدا كرد به دهكده « ماه بهر اذان » آمد و سه ماه تابستان را آنجا درنگ كرد . گروهى بسيار از مردم دنيا طلب و غنيمت جو پيش او آمدند و نيز گروهى از كسانى كه حجاج از آنان مطالبه مال مى كرد يا به سبب جرمى در تعقيب آنان بود به او پيوستند كه از جمله ايشان مردى به نام حر بن عبد الله بن - عوف بود كه دو كشاورز از مردم « دير قيط » را كه به او بدى كرده بودند كشته بود و به شبيب پيوسته بود و تا هنگامى كه شبيب كشته شد در جنگهاى او همراهش بود .
او را با حجاج داستان و سخنى است كه او را از كشته شدن به سلامت داشته است .
و آن داستان چنين است كه حجاج پس از مرگ شبيب همه كسانى را كه در جستجوى ايشان بود و به شبيب پيوسته بودند امان داد ، حرهم همراه ديگران نزد حجاج آمد .
خانواده آن دو كشاورز حجاج را بر او بشوراندند . حجاج او را احضار كرد و گفت : اى دشمن خدا دو مرد از اهل جزيه را كشتهاى . او گفت : خدايت قرين صلاح بدارد از من كارى ديگر سر زده است كه گناهش از اين بزرگتر است . پرسيد : آن كار چيست گفت : اينكه از فرمان تو بيرون رفته و از جماعت گسستهام ، وانگهى تو همه كسانى را كه بر تو خروج كردهاند امان دادهاى و اين امان نامهيى است كه براى من نوشتهاى . حجاج گفت : آرى به جان خودم سوگند كه من امان دادهام و همان براى تو سزاوارتر است و او را آزاد كرد .
و چون گرمى هوا فرو نشست و شبيب از آن جهت آرام گرفت از ماه بهر اذان همراه حدود هشتصد تن بيرون آمد و آهنگ مداين كرد كه مطرف بن مغيرة بن شعبه حاكم آن شهر بود . شبيب آمد و كنار « پلهاى حذيفة بن اليمان » فرود آمد . ماذر اسب كه دهقان بزرگ بابل مهروذ بود موضوع را براى حجاج نوشت و به او خبر داد كه شبيب
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 413
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤١٣