معاف كند . ولى قطرى از عزل مقعطر خوددارى كرد . خوارج به او گفتند : اينك كه چنين است ما ترا از خلافت خلع و با عبد ربه صغير بيعت مى كنيم . عبدربه [ صغير ] معلم مكتبخانه و عبد ربه كبير انار فروش بود و هر دو از موالى خاندان قيس بن ثعلبه بودند بيش از نيمى از خوارج جدا شدند و به عبدربه صغير پيوستند و تمام آنان از موالى و ايرانيان بودند و از اينان در آنجا هشت هزار تن بودند كه جزو قاريان قرآن به شمار مى آمدند . سپس صالح بن مخراق پشيمان شد و به قطرى گفت : اين دميدنى از دميدنهاى شيطان بود و به هر حال ما را از مقعطر معاف دار و همراه ما به مقابله دشمن ما و دشمن خودت برو . ولى قطرى كسى را جز مقعطر براى فرماندهى نپذيرفت .
در اين هنگام جوانى از خوارج برجست و بر صالح نيزه زد و زخمى كارى بود و نيزه را در بدن او باقى گذاشت .
بدينسان جنگ و غوغا ميان آنان پديد آمد و هر گروه به سالار خود پيوستند .
فرداى آن روز جمع شدند و جنگ كردند و جنگ در حالى تمام شد كه دو هزار كشته بر جاى گذاشت .
فرداى آن روز هم دو گروه به جنگ برگشتند و هنوز روز به نيمه نرسيده بود كه عجم [ ايرانيان ] تازيان را از شهر [ جيرفت ] بيرون راندند . عبدربه در آنجا اقامت كرد و قطرى بيرون شهر جيرفت ماند و برابر آنان ايستاد . عبيدة بن هلال به قطرى گفت : اى امير المومنين اگر اينجا بمانى من از حمله اين بندگان بر تو در امان نيستم مگر اينكه گرد خود خندقى حفر كنى . قطرى كنار دروازده شهر خندق كند و به جنگ و تيراندازى با آنان پرداخت .
مهلب نيز حركت كرد و فاصلهء او از خوارج به اندازه يك شب راه بود .
فرستادهء حجاج هم كه همراه مهلب بود او را به جنگ تحريض مى كرد و مى گفت : خداوند كار امير را قرين صلاح دارد شتاب كن و پيش از آنكه آنان با يكديگر صلح كنند ايشان را فروگير . مهلب گفت : آنان هرگز با يكديگر صلح نمى كنند و آنان را به حال خود بگذار كه به وضعى مى رسند كه از آن به فلاح و رستگارى نخواهند رسيد . و آن گاه دسيسهيى كرد و مردى از ياران خود را خواست و گفت : خود را به لشكر قطرى برسان و ضمن گفتگو با آنان بگو من همواره قطرى را صاحب رأى درست مى ديدم تا آنكه در اين منزل مقيم شده است و اشتباهش آشكار شده است . آيا بايد قطرى جايى اقامت كند كه ميان عبد ربه و مهلب قرار دارد ، كه صبح
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 366
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٦٦