تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 350

مساهمون:

ص٣٥٠
با اينكه از ناحيه عمان و از قبيله ازد هستى برگزيدم . اينك فلان روز در فلان جا با آنان روياروى شو و جنگ كن و گرنه سنان نيزه را به سوى تو بر خواهم كشيد . مهلب با پسرانش مشورت كرد . گفتند : اى امير در پاسخ او درشتى مكن . و مهلب براى حجاج چنين نوشت : نامه‌ات به من رسيد ، پنداشته‌اى كه من به جمع آورى خراج روى آورده و جنگ با دشمن را رها كرده‌ام ، و حال آنكه كسى كه از جمع آورى خراج عاجز باشد از جنگ با دشمن عاجزتر است ، و نيز پنداشته‌اى كه مرا به فرماندهى باقى گذاشته‌اى و حال آنكه از اهميت و ارزش عبد الله بن حكيم و عباد بن حصين آگاهى ، اگر آنان را فرمانده مى ساختى هر دو [ به سبب فضل و توانايى و دليرى ] شايسته و سزاوار بودند و نيز پنداشته‌اى مرا با آنكه مردى از قبيله ازد هستم فرماندهى داده‌اى ، به جان خودم سوگند از قبيله ازد آن قبيله بدتر است كه سه قبيله در مورد آن نزاع كردند و در هيچيك از آنها استقرار نيافت و نيز گفته‌اى كه اگر من در فلان روز و فلان جا با خوارج روياروى نشوم و جنگ نكنم پيكان نيزه را به سوى من برخواهى كشيد . اگر چنين كنى من هم سپر خويش را سوى تو خواهم داشت . و السلام . اندكى پس از اين مكاتبه آن جنگ ميان او و خوارج صورت گرفت . هنگامى كه خوارج در آن شب برگشتند مهلب به پسرش مغيره گفت : من بيم دارم كه آنان امشب بر بنى تميم شبيخون بزنند ، تو پيش آنان برو و ميان ايشان باش . مغيره چون نزد بنى تميم آمد حريش بن هلال به او گفت : اى ابو حاتم گويا امير بيم آن دارد كه ما امشب مورد حمله قرار گيريم ، به او بگو : آرام و در امان شب را بگذراند كه به خواست خداوند ما جانب خود را كفايت مى كنيم . چون شب به نيمه رسيد و مغيره نيز نزد پدرش برگشته بود . صالح بن مخراق - همراه آن گروه كه ايشان را براى شبيخون زدن آماده ساخته و برگزيده بود - به قرارگاه بنى تميم روى آورد و عبيدة بن هلال هم همراهش بود و چنين رجز مى خواند : « من آتش خوارج را برافروخته مى دارم و خانهء آنان را از هر كس كه به آن هجوم آورد حراست مى كنم و با شمشير ننگ ايشان را مى شويم » .