تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
عبد الرحمان بن مخنف هم پيام فرستاد كه برگرد خود خندق بكند . او پيام داد كه خندقهاى ما شمشيرهاى ماست . مهلب باز به او پيام فرستاد كه من از شبيخون زدن بر تو در امان نيستم . جعفر پسر عبد الرحمان گفت : خوارج در نظر ما زبونتر از ضرطهء شترند . مهلب روى به پسر خود مغيره كرد و گفت : صحيح رفتار نمى كنند و چنان كه بايد احتياط به كار نمى بندند . خوارج چون شب را به صبح آوردند به جنگ مهلب آمدند . مهلب به عبد الرحمان بن مخنف پيام داد و از او نيروى امدادى خواست . عبد الرحمان جماعتى را گسيل داشت و پسر خود جعفر را به فرماندهى آنان گماشت . آنان در حالى كه همگان قباهاى سپيد نو پوشيده بودند آمدند . آن روز بسيار پايدارى كردند آن چنان كه اهميت آنان شناخته شد . مهلب نيز با خوارج جنگى سخت كرد و پسرانش آن روز همچون مردم كوفه بلكه سخت تر پايدارى و مقاومت كردند . در همين حال يكى از سران خوارج به نام صالح بن مخراق آمد و گروهى از نخبگان لشكر خوارج را - كه شمارشان به چهار صد رسيد - برگزيد و جدا كرد . مهلب به پسر خود ، مغيره گفت : خيال مى كنم اين گروه را فقط براى شبيخون زدن جدا مىكند . خوارج از ميدان پراكنده شدند و پيروزى از آن مهلب بود و گروه بسيارى از خوارج كشته و زخمى شدند . در همين حال حجاج در جستجوى كسانى بود كه از رفتن به جنگ خوددارى كرده بودند و مردانى را گسيل مى داشت و آنان را در روز زندانى مى كردند ، ولى شبها بى آنكه حجاج خبر داشته باشد در زندان را مى گشودند و مردان به سوى مهلب روان مى شدند و چون حجاج پيوستن شتابزدهء آنان را به مهلب مى ديد به اين بيت تمثل مى جست : « همانا اين گله را ساربان تنومند سختى است كه چون اندك سركشى كنند سخت مى گيرد » . آن گاه حجاج نامه‌يى به مهلب نوشت و او را براى جنگ برانگيخت و نامه‌اش چنين بود : اما بعد ، همانا به من خبر رسيده است كه توبه جمع آورى خراج رو آورده و جنگ با دشمن را رها كرده‌اى . من ترا به فرماندهى باقى گذاشتم و حال آنكه از اهميت و ارزش عبد الله بن حكيم مجاشعى و عباد بن حصين حبطى آگاهم ، و ترا