« من از شهر ، در حالى كه خواهان كشته شدن بودم ، بيرون آمدم و در زمرهء لشكر ياسمين نبودم . آيا اين از فضيلتها نيست كه قوم من بامدادان سلاح پوشيده و آماده براى جهاد بيرون آمدند » مبرد مى گويد : راويان چنين آوردهاند كه هنگام محاصرهء اصفهان ، گاهى دو لشكر بيرون مى آمدند و برابر يكديگر صف مى كشيدند و برخى بر برخى ديگر حمله مى كردند . گاهى هم بدون اينكه جنگى صورت گيرد فقط مقابل يكديگر صف مى كشيدند و گاه جنگى سخت صورت مى گرفت . مردى از ياران عتاب كه نامش شريح و كنيهاش ابو هريره بود هنگام غروب كه خوارج به قرارگاه خود برمى گشتند فرياد بر مى آورد و خطاب به زبير بن على و خوارج اين ابيات را مى خواند : « اى پسر ابى ماحوز و اى اشرار اى سگهاى دوزخى چگونه مى بينيد » اين سخنان ، خوارج را به خشم مى آورد . عبيدة بن هلال براى شريح كمين ساخت و با شمشير او را زد . ياران شريح او را با خود بردند . خوارج مى پنداشتند كه او كشته شده است و هرگاه مقابل يكديگر صف مى كشيدند بانگ بر مى داشتند : هرار [ شريح ] در چه حال است آنان مى گفتند : او را باكى نيست ، و چون زخم شريح بهبود يافت خود مقابل خوارج آمد و گفت : اى دشمنان خدا آيا بر من بيمارى و دردى مى بينيد و آنان فرياد برآوردند كه ما معتقد بوديم تو به مادر [ و جايگاه ] خود كه دوزخ و آتش سوزان است پيوستهاى
قطرى بن فجاءة مازنى
ديگر از خوارج ، قطرى است . ابو العباس مبرد مى گويد : چون زبير بن على كشته شد خوارج كار فرماندهى خود را مورد بررسى قرار دادند و تصميم گرفتند عبيدة بن هلال را به سالارى خود برگزينند . او گفت : آيا موافقيد شما را به كسى راهنمايى كنم كه براى شما بهتر از من باشد آن كسى كه در طلايهء لشكر نيزه مى زند و ساقهء لشكر را حمايت مىكند . بر شما باد كه قطرى بن فجاءة مازنى را به سالارى برگزينيد . خوارج با قطرى بيعت كردند و به او گفتند : اى امير المومنين ما را به خطه فارس ببر . گفت : عمر بن عبيد الله بن معمر در فارس است . ما به اهواز مى رويم و اگر مصعب از بصره بيرون رفته باشد ما وارد بصره خواهيم شد . خوارج نخست