تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣
بود حمله برد و بر او نيزه زد و ستون فقرات او را در هم شكست و چنين خواند : « قيس الاكاف در آن بامداد ترس و بيم دانست كه من چون با هماوردان خود روياروى شوم استوار و پايدارم » در جنگ سلى و سلبرى گروهى از لشكريان مهلب خود را گريزان به بصره رساندند و گفتند مهلب كشته شده است . مردم بصره تصميم گرفتند به صحرا بگريزند و كوچ كنند ، ولى نامه مهلب كه حاكى از فتح و پيروزى بود رسيد و مردم بر جاى ماندند و آنان هم كه بيرون رفته بودند برگشتند و در اين هنگام بود كه احنف گفت : بصره ، بصرهء مهلب است . مردى از قبيله كندة كه به ابن ارقم معروف بود آمد و از مرگ پسر عموى خود خبر داد و گفت : خودم يكى از خوارج را ديدم كه نيزه‌اش را بر پشت او زد . چيزى نگذشت و هنوز آن مرد نرفته بود كه پسر عمويش سلامت باز آمد . به او گفتند : ابن ارقم چنين گفت . گفت : آرى راست مى گويد ولى من همين كه نيزهء او را بر پشت خود احساس كردم بانگ برداشتم كه بر كودكان و بقيه فرزندانم رحمت آور . او نيزه خود را از پشت من برداشت و اين آيه را تلاوت كرد : « بقية الله براى شما اگر مؤمنان باشيد بهتر است » . مهلب ، به دنبال اين واقعه سر بريدهء عبيد الله بن بشير بن ماحوز را همراه مردى از قبيله ازد نزد حارث بن عبد الله قباع فرستاد . او چون به « كربج دينار » رسيد عبد الملك ، حبيب و على - برادران عبيد الله بن بشير - او را ديدند و از او پرسيدند چه خبر او كه ايشان را نمى شناخت ، گفت : ابن ماحوز از دين برگشته كشته شد و اين سر اوست كه همراه من است . ايشان برجستند و او را كشتند و بر دار كشيدند و سر عبيد الله ، برادر خود را دفن كردند . هنگامى كه حجاج بن يوسف ثقفى حاكم عراق شد على بن بشير كه مردى تنومند و زيبا بود نزد او آمد . حجاج پرسيد : اين كيست و چون به او خبر دادند ، وى را كشت و پسرش ازهر و دخترش را به خانوادهء آن مرد مقتول ازدى به بردگى بخشيد ، ولى چون زينب دختر بشير بن ماحوز با آن خانواده دوست بود و پيوند داشت ايشان آن دو را به او بخشيدند .