تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 326

مساهمون:

ص٣٢٦
نتوانستند هيچ گونه موفقيتى به دست آورند . عمر روى به مالك بن ابى حسان كرد و گفت : چگونه ديدى گفت : خداوند به سلامت داشت و آنان در عين حال نسبت به مهلب آرزو و طمع چنين شبيخونى را نداشتند . عمر گفت : همانا اگر شما نسبت به من همان خيرخواهى را كه نسبت به مهلب مبذول مى داشتيد مبذول داريد اميدوارم كه اين دشمن را از ميان بردارم ، ولى شما مى گوييد اين مرد [ يعنى عمر ] مردى حجازى و از خاندان قريش است . خانه‌اش از اين سرزمين دور و خير و بهره‌اش براى افرادى غير از ماست و بدين سبب با من چنان كه شايد و بايد در جنگ همراهى نمى كنيد . از فرداى آن روز عمر به خوارج حمله كرد و با آنان جنگى سخت كرد و ايشان را كنار پلى راند ، و مردم براى عبور از آن پل چنان هجوم بردند كه فرو ريخت . عمر همانجا ماند تا آن پل را اصلاح كرد و از آن گذشت و پسر خود عبيد الله را - كه مادرش از خاندان سهم بن عمرو بن هصيص بن كعب بود - پيشاپيش فرستاد و او با خوارج چندان جنگ كرد كه كشته شد . قطرى به خوارج گفت : امروز ديگر با عمر جنگ مكنيد كه داغ ديده است و پسرش را كشته‌ايد . عمر از كشته شدن پسرش آگاه نبود تا آنكه كنار خوارج رسيد . نعمان بن عباد هم همراه پسر عمر بود عمر بانگ برداشت : اى نعمان پسرم كجاست گفت : او را در راه خدا حساب كن كه شكيبا و در حالى كه حمله مى كرد و بدون آنكه پشت به جنگ دهد كشته شد . عمر انا لله و انا اليه راجعون گفت : و آن گاه چنان حمله‌يى بر خوارج برد كه مثل آن ديده نشده بود و ياران او هم با حملهء او حمله كردند و در همين حمله نود مرد از خوارج را كشتند . عمر بر قطرى حمله كرد و ضربتى بر پيشانيش زد كه شكافته شد . خوارج گريختند ، و جان به در بردند و چون مستقر شدند و وضع خود را ديدند قطرى به آنان گفت : مگر من به شما اشاره نكردم كه از جنگ با او منصرف شويد . از آن روز خوارج او را از سران خود قرار دادند و از سرزمين فارس بيرون رفتند . در همين هنگام فزر بن مهزم عبدى با آنان ديدار كرد و از او چيزهايى پرسيدند و خواستند او را بكشند . او روى به قطرى كرد و گفت : « مؤمن مهاجرم » قطرى از او دربارهء عقايد خودشان پرسيد و چون پاسخ داد او را رها كردند . فزر در اين مورد چنين سروده است :
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 326 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى