مردى از ياران مهلب درباره جنگ سلى و سلبرى و كشته شدن ابن ماحوز چنين سروده است : « در جنگ سلى و سلبرى صاعقههايى از ناحيه ما آنان را احاطه كرد كه هيچ چيز باقى نگذارد و هيچ چيز را رها نكرد و چنان شد كه عبيد الله را بر خاك افتاده رها كرديم ، همچون نخلى كه بيخ آن را بريده باشند » .
و روايت شده است كه در جنگ سلى مردى از خوارج به يكى از ياران مهلب حمله كرد و بر او نيزه زد و چون پيكان نيزه بر بدن آن مرد فرو شد بانگ برداشت : واى بر مادرم [ اى امت من ] . و مهلب بر سر آن مرد فرياد كشيد و گفت : خداوند امثال ترا ميان مسلمانان بسيار كند . آن مرد خارجى خنديد و چنين خواند : « آرى كه مادر تو براى تو دوست بهتر از من است كه شير خالص و شير آميخته با كره به تو مى آشاماند » .
مغيرة بن مهلب چون مى ديديد نيزهها ممكن است به چهرهاش برسد ، سر خود را بر جلو زين مى نهاد و در همان حال حمله مى كرد و با شمشير خود چوبه نيزهها را مى بريد و قطع مى كرد و نيزهدار را از پاى در مى آورد و ميمنه سپاه خوارج به سبب همين حملات او در هم شكست شد ، و هر اندازه كه آتش جنگ برافروختهتر مى شد تبسم بر لبان مغيره آشكارتر مى گشت و مهلب مى گفت : مغيره در هيچ جنگى با من شركت نكرده است مگر اينكه شادى را در چهرهاش ديدهام .
مردى از خوارج دربارهء جنگ سلى چنين سروده است : « اگر كشتگان ما در جنگ سلى بسيار شدند چه بسيار دلاوران بزرگ را شمشيرهاى ما در آن بامداد جنگ سخت و خونبار سولاف كه شمشيرهاى مشرفى را در آنان نهاديم از پاى درآورد » .
مهلب به حارث بن عبد الله بن ابى ربيعه قباع چنين نوشت : اما بعد ما با ازرقيان بيرون رفته از دين با تيزى و كوشش روياروى شديم .
گرچه نخست مردم در نگرانى بودند و گاه مى گريختند ولى سرانجام آنان كه اهل و شايسته براى نگهبانى و پايدارى بودند بانيتهاى صادق و بدنهاى استوار و شمشيرهاى تيز قيام كردند و خداوند بهترين عاقبت را بيش از ميزان آرزو ارزانى داشت و آنان نشانه نيزهها و هدف شمشيرهاى ما قرار گرفتند و خداوند امير ايشان ابن ماحوز را كشت و اميدوارم پايان اين نعمت هم چون آغاز آن پسنديده باشد . و السّلام .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 320
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٢٠