سنگ را بر سر راه آنان بريزيد كه اين كار سوار را از پيشروى باز مى دارد و پياده را بر زمين مى افكند و آنان چنان كردند . سپس دستور داد يكى از جارچيان ميان يارانش ندا دهد كه پايدارى و كوشش كنند و آنان را به پيروزى بر دشمن اميد دهد .
جارچى مهلب اين كار را كرد ولى چون ميان خاندان عدويه كه از قبيله بنى مالك بن حنظله بودند رسيد و شروع به جار زدن كرد آنان او را زدند . مهلب سالار ايشان را - كه معاوية بن عمرو بود - فرا خواند و زانوى او را با لگد بكوفت . معاويه گفت : خداوند كار امير را رو به راه و قرين صلاح بداراد از لگد زدن به زانوى من مرا معاف بدار . سپس مهلب حمله كرد و يارانش حمله كردند و جنگى سخت نمودند و خوارج هم سخت به رنج افتادند و ناگاه جارچى آنان بانگ برداشت و جار زد كه مهلب كشته شد .
مهلب بر ماديانى كوتاه قامت سرخ رنگ سوار شد و شروع به تاخت و تاز ميان دو صف كرد و در حالى كه يكى از دستهايش در جيب قبايش بود و گويى از آن خبر نداشت بانگ برداشت كه من مهلبم . و مردم پس از اينكه ترسيده و پنداشته بودند كه سالارشان كشته شده است آرام گرفتند . مردم با فرا رسيدن عصر خسته و كند شدند مهلب به پسرش مغيرة بانگ زد كه پيش برو و او پيشروى كرد . همچنين به برده آزاد كرده خود ، ذكوان ، فرمان داد كه رايت خود را جلو ببرد . او هم رايت را جلو برد . يكى از پسران مهلب به او گفت : گويا به خويشتن مغرورى و جان بر سر اين كار مى نهى مهلب او را سرزنش كرد و از خود راند و فرياد بر آورد كه اى بنى سلمه به شما فرمان مى دهم از فرمان من سرپيچى مى كنيد . مهلب خود شروع به پيشروى كرد و مردم هم با او پيشروى كردند و بسيار چابكى و دليرى كردند و هنگام غروب ، ابن ماحوز كشته شد ، و خوارج از ميدان جنگ برگشتند و مهلب كه از كشته شدن ابن ماحوز آگاه نبود به ياران خود گفت : براى من مردى چابك حاضر كنيد كه ميان كشتگان بگردد و بررسى كند . مردى از قبيلهء جرم را به او پيشنهاد كردند و گفتند : ما هرگز مردى استوارتر و دليرتر از او نديدهايم . او در حالى كه آتش همراه داشت به جستجوى كشتگان پرداخت و هرگاه از كنار مجروحى از خوارج مى گذشت مى گفت : به خداى كعبه سوگند كه كافر است و سرش را مى بريد و هرگاه از كنار مجروحى از مسلمانان مى گذشت دستور مى داد او را سيراب كنند و از ميدان بيرون ببرند .
مهلب آن شب
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 318
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣١٨