بر شما جراحتى رسيده است همانا جراحتى مثل آن بر ايشان رسيده است » اينك در پناه بركت خدا به سوى دشمن خويش حركت كنيد .
حريش بن هلال برخاست و گفت : اى امير ترا به خدا سوگند مى دهم كه با آنان فعلا جنگ را شروع نكنى مگر اينكه آنان شروع كنند كه ياران تو زخمى هستند و اين حمله آنان را سنگين كرده است . مهلب اين پيشنهاد را پذيرفت و همراه ده تن خود را مشرف بر لشكر خوارج ساخت و در هيچيك از ايشان تحركى نديد . حريش به او گفت : از اين منزل كوچ كن . و او از آنجا كوچ كرد و از كارون گذشت و به زمينى هموار در پيچ دره رفت كه فقط از يك سو امكان حمله فراهم بود و آنجا مقيم شد و مردم سه روز آنجا استراحت كردند .
ابن قيس الرقيات دربارهء جنگ سولاف اشعارى سروده و چنين گفته است : « . . . معشوقه آشكار و روياروى شد ، در حالى كه ميان من و او سرزمين شوش و روستاى سولاف قرار داشت - روستايى كه خوارج از آن حمايت مى كردند . . . » مهلب در آن زمين ، سه روز توقف كرد و سپس از آنجا كوچيد و نزديك خوارج كه در دهكدههاى « سلى » و « سلبرى » بودند رهسپار شد و فرود آمد . عبد الله بن بشير بن ماحوز به ياران خود گفت : چرا به دشمن خود فرصت مى دهيد و چه انتظارى مى كشيد و حال آنكه چند روز پيش آنان را شكست داديد وحدت و تندى ايشان را درهم شكستيد واقد از موالى خاندان ابو صفرة به او گفت : اى امير المومنين اشخاص ضعيف و ترسوى ايشان گريختهاند و نيرومندان و شجاعان ايشان باقى ماندهاند و بر فرض كه آنان را از پاى در آوريد فتح و پيروزى آسانى نخواهد بود ، زيرا من آنان را چنان مى بينم كه از پاى در نمى آيند و كشته نمى شوند تا از پاى در آورند و بكشند و اگر آنان پيروز شوند دين از ميان خواهد رفت . ياران ابن ماحوز بانگ برداشتند كه واقد ، منافق شده است . ابن ماحوز گفت : درباره برادرتان چنين شتاب مكنيد كه او اين سخن را به رعايت و پاس خاطر شما گفت .
ابن ماحوز سپس زبير بن على را به لشكرگاه مهلب فرستاد كه ببيند آنان در چه حالند . او همراه دويست مرد كنار لشكر مهلب آمد و شمارشان را تخمين زد و
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 316
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣١٦