خدا محاكمه برد و خداوند به سود پدرم و زيان پدرت حكم فرمود ، و اما تو اى زهرى اگر در مكه مى بوديم دمهء آهنگرى پدرت را نشانت مى دادم .
و با اسناد بسيار روايت شده است كه عروة بن زبير مى گفته است هيچ كس از اصحاب پيامبر ( ص ) تكبر و ناز نمى كردند مگر على بن ابى طالب و اسامة بن زيد .
عاصم بن ابى عامر بجلى ، از يحيى بن عروة نقل مىكند كه مى گفته است : هرگاه پدرم نام على را مى برد دشنامش مى داد ، ولى يك بار به من گفت : پسر جان به خدا سوگند مردم از على و يارى دادن او بازنايستادند مگر اينكه همگى در طلب دنيا بودند . اسامة بن زيد كسى را پيش او فرستاد كه عطاى مرا بده و به خدا سوگند تو مى دانى كه اگر به كام شير هم مى رفتى من همراهت بودم . على ( ع ) براى او نوشت اين مال از كسانى است كه براى آن جهاد كردهاند ولى من در مدينه اموالى دارم از آن هر چه مى خواهى بردار . يحيى پسر عروه مى گويد : تعجب مى كردم كه پدرم على ( ع ) را اين چنين توصيف مىكند و در عين حال از او منحرف است و بر او عيب مى گيرد .
زيد بن ثابت هم هواخواه عثمان بود و در آن مورد سخت تعصب مى ورزيد .
عمرو بن ثابت هم از طرفداران عثمان بود و على ( ع ) را دشمن مى داشت و او همان كسى است كه از ابو ايوب انصارى حديث « شش روز از شوال را . . . » روايت كرده است . روايت شده است كه عمرو بن ثابت سوار مى شد و ميان دهكدههاى شام مى گشت و مردم را جمع مى كرد و مى گفت : اى مردم على مردى منافق بود . در شب « عقبه » مى خواست پيامبر ( ص ) را مورد حمله قرار دهد . او را لعنت كنيد . و مردم يك دهكده او را لعن مى كردند و او به دهكده ديگر مى رفت و همين سخن خود را تكرار مى كرد و آنان را به لعن على ( ع ) فرمان مى داد و عمرو بن ثابت به روزگار معاويه بوده است .
مكحول هم از كسانى بود كه على ( ع ) را دشمن مى داشت . زهير بن معاويه ، از حسن بن حر نقل مىكند كه مى گفته است : مكحول را ديدم كه آكنده از بغض نسبت
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 270
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٧٠