مى كردند و دينداران شكيباترند و آنان اهل بينش و بصيرت اند و حال آنكه دنياداران ، اهل طمع هستند ، ولى به خدا سوگند چيزى نگدشت كه عراقيان هم دين را پشت سر خود انداختند و به دنيا چشم دوختند و به تو پيوستند . معاويه گفت : پس چه چيز اشعث را بازداشت كه نزد ما آيد و آنچه داريم طلب كند . گفت : چون اشعث خود را گرامى تر از اين مى دانست كه در جنگ سالار باشد و در آزمندى ، دنبالهرو .
و از جمله كسانى كه از على عليه السّلام جدا شدند برادرش عقيل بن ابى طالب بوده است . عقيل به كوفه آمد و حضور امير المومنين رسيد و از او چيزى [ بيش از سهم خود ] مطالبه كرد . على ( ع ) مقررى او را پرداخت . عقيل گفت : من چيزى از بيت المال مى خواهم . فرمود : تا روز جمعه همين جا باش . چون على ( ع ) نماز جمعه گزارد به عقيل فرمود : در مورد كسى كه به اين جمعيت خيانت كند چه مى گويى گفت : بسيار مرد بدى است . فرمود : تو به من فرمان مى دهى كه به آنان خيانت كنم و به تو ببخشم . عقيل چون از حضور امير المومنين بيرون آمد به سوى معاويه رفت و معاويه همان روز كه عقيل به شام رسيد صد هزار درهم به او پرداخت و سپس عقيل را با كنيه مورد خطاب قرار داد و گفت : اى ابو يزيد آيا من براى تو بهترم يا على گفت : على را چنان ديدم كه در خير و ثواب خود را بيش از من مواظبت مىكند و ترا چنان ديدم كه مرا بيشتر از خودت [ در مصالح دنيايى ] مواظبى .
معاويه به عقيل گفت : در شما خاندان هاشم نوعى نرمى و ملايمت است .
گفت : آرى در ما ملايمت و نرمى است بدون آنكه سرچشمهاش سستى و ناتوانى باشد و قدرت و عزتى است كه از زور و ستم نيست ، و حال آنكه اى معاويه نرمى شما غدر و مكر است و صلح و سلم شما كفر . معاويه گفت : اى ابو يزيد نه اين همه .
وليد بن عقبه در مجلس معاويه به عقيل گفت : اى ابو يزيد برادرت در ثروت و توانگرى از تو پيش افتاده است . گفت : آرى بر بهشت هم از من و تو پيشى گرفته است : وليد گفت : به خدا سوگند كه دهان على آغشته به خون عثمان است . عقيل گفت : ترا با قريش چه كار به خدا سوگند تو ميان ما همچون كسى هستى كه بزغالهيى او را شاخ زده باشد . وليد خشمگين شد و گفت : به خدا سوگند اگر تمام مردم زمين در كشتن عثمان دست داشته باشند همگان گرفتار عذاب سختى خواهند بود ، و راستى
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 260
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٦٠