تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
دشمنان او كناره‌گير و براى شما دوست و به حكومت تو راضى هستند شاد شد و اگر مصلحت بدانى براى ما اميرى پاكدل و خردمند و پارساى و ديندار گسيل دارى تا به خونخواهى عثمان قيام كند ، اين كار را انجام بده كه من چنين گمان دارم مردم گرد تو فراهم مى شوند و ابن عباس هم در شهر نيست و السلام . گويد : چون معاويه نامه او را خواند گفت : تصميمى جز آنچه اين شخص براى من نوشته است نخواهم گرفت و پاسخ او را چنين نوشت : اما بعد نامه‌ات را خواندم و اندرز و خيرخواهى ترا دانستم و رأى ترا پذيرفتم . خدايت رحمت كند و استوارت بدارد ، و خداوند تو را هدايت كند . بر اين رأى درست خود استوار باش . گويا مردى را كه خواسته‌اى پيش تو آمده باشد و گويا آن سپاه نيز هم اكنون بر تو بر آمده و رسيده باشد ، زنده و شاد باشى . و السلام . ابراهيم مى گويد : محمد بن عبد الله ، از على بن ابى سيف ، از ابو زهير نقل مىكند كه چون ابن حضرمى ميان قبيله بنى تميم فرود آمد به سران بصره پيام داد كه پيش او آمدند . او گفت : مرا به حق پاسخ دهيد و بر اين كار مرا يارى دهيد . گويد : امير بصره در آن هنگام زياد بن عبيد بود كه عبد الله بن عباس او را به جانشينى خود نشانده بود و خود براى تسليت گويى در مورد كشته شدن محمد بن ابى بكر به حضور امير المومنين على عليه السّلام رفته بود . ابن ضحاك [ صحار بن عباس ] برخاست و به ابن حضرمى گفت : آرى سوگند به كسى كه براى او سعى مى كنم و از او مى ترسم همانا كه ترا با شمشيرها و دستهاى خود يارى خواهيم داد . مثنى بن مخرمة عبدى برخاست و گفت : نه ، سوگند به كسى كه خدايى جز او نيست اگر به جايى كه آمده‌اى بر نگردى همانا كه با دستها و شمشيرهاى خود با تو جنگ خواهيم كرد و با تيرها و سر نيزه‌هاى خود با تو پيكار مى كنيم . مى گويى كه ما پسر عموى رسول خدا ( ص ) را كه سرور مسلمانان است رها كنيم و به اطاعت فردى از احزاب كه سركش است در آييم به خدا سوگند اين كار هرگز صورت نمى گيرد تا لشكرها گسيل داريم و تيغها را در جمجمه‌ها فرو نشانيم . ابن حضرمى روى به صبرة بن شيمان ازدى كرد و گفت : اى صبرة تو سالار