تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
بيعت كرده بوديم و براى حكومت او متفق و يكدل و بر راه راست بوديم آمدند و ما را به پراكندگى دعوت كردند و سخنان ياوه گفتند تا آنجا كه با ظلم و ستم ما را به پراكندگى دعوت كردند و به جان يكديگر انداختند و ما يكديگر را كشتيم . به خدا سوگند كه هنوز از آن بدبختى بزرگ نرسته‌ايم ، هم اكنون هم همگى بر بيعت با اين بندهء صالح خدا [ على عليه السّلام ] هستيم كه از لغزش چشم پوشى نمود و گنهكار را عفو كرد و او از حاضر و غايب ما بيعت گرفته است . آيا اكنون مى خواهى به ما فرمان دهى تا شمشيرهاى خود را از نيام آخته سازيم و به هم در افتيم و به يكديگر ضربه بزنيم تا در نتيجه آن معاويه امير شود و تو وزيرش باشى و حكومت را از على برگردانيم به خدا سوگند يك روز از روزهاى على ( ع ) كه همراه پيامبر ( ص ) بوده است بهتر از همه كارهاى معاويه و خاندان معاويه است اگر چه تا دنيا باقى است باقى باشند . عبد الله بن حازم سلمى برخاست و به ضحاك گفت : ساكت باش كه تو شايسته آن نيستى كه در كار عموم مردم سخن بگويى آن گاه روى به ابن حضرمى كرد و گفت : ما همه دست و ياران تو خواهيم بود و سخن همان است كه تو گفتى و ما آن را دريافتيم و به هر كارى كه مى خواهى ما را دعوت كن . ضحاك به ابن حازم گفت : اى پسر كنيزك سياه به خدا سوگند هر كس را كه تو يارى دهى عزيز نمى شود و و آن كس را كه تو رها كنى زبون نمى شود و به يكديگر دشنام دادند . نويسنده كتاب « الغارات » مى گويد : ضحاك بن عبد الله هلالى همان كسى است كه [ درباره خود ] چنين سروده است : « اى كسى كه از نسب من مى پرسى نسب من ميان قبايل ثقيف و هلال است ، مادرم اسماء و پدرم ضحاك است » . و همو در مورد پسران عباس چنين سروده است : « تا آنجا كه مى دانيم در هيچ كوه و دشتى هيچ پدر و مادرى چون شش پسر از شكم ام الفضل نزاييده‌اند . چه زن و مردى بزرگوارند ، پدرى كه عموى پيامبرى است كه داراى فضيلت است و خاتم همهء پيامبران » .