و يك جامهء ديگر روى آن بر تن كرده بود و شمشير خود را در آغوش گرفته بود پيش سكينه آمد و سكينه دانست كه او بر نخواهد گشت ، فرياد برآورد كه اى مصعب واى از اندوه من بر تو . مصعب به سوى او برگشت و گفت : اين همه اندوه در دل توست گفت : آنچه پوشيده مى دارم بيشتر است مصعب گفت : اگر اين را مى دانستم براى من و تو شأن خاصى بود و به ميدان رفت و بر نگشت .
عبد الملك روزى به همنشينان خود گفت : شجاعترين مردم كه بود گفتند : قطرى ، شبيب و فلان و به همان . عبد الملك گفت : نه بلكه او مردى بود كه ميان [ چهار زن يعنى ] سكينه دختر حسين و عائشه دختر طلحه و امة الحميد دختر عبد الله بن عامر بن كريز و قلابة دختر ريان بن انيف كلبى سالار عرب را جمع كرده بود [ آن چهار زن را به همسرى خويش داشت ] و پنج سال والى عراق عرب و عجم [ يا كوفه و بصره ] بود و چندين هزار درهم در آمد پيدا كرد و بر جان و مال و ولايتش امان بر او عرضه شد ولى نپذيرفت و با شمشير خود به استقبال مرگ رفت تا كشته شد ، و او مصعب بن زبير است نه آن كسى كه گه گاه پلهاى اين منطقه و آن منطقه را قطع مى كرد .
از سالم پسر عبد الله بن عمر پرسيدند : كداميك از دو پسر زبير [ عبد الله و مصعب ] شجاعتر بود گفت : هر دو چنان بودند كه چون مرگ به سوى ايشان آمد به آن مى نگريستند . چون سر مصعب را برابر عبد الملك نهادند [ شعرى كه كنايه از ستايش مصعب بود ] خواند : « همانا در جنگ حسى سواركاران شجاع نوجوانى را كشتند كه از بخشش مال و كالا خوددار نبود . . . » ابن ظبيان مى گفته است بر هيچ چيز چنان پشيمان نشدم كه چرا در آن هنگام كه سر مصعب را پيش عبد الملك بردم و او سجدهء شكر بجا آورد او را در سجدهاش نكشتم كه در يك روز دو پادشاه عرب را كشته باشم .
مردى به عبد الله بن ظبيان گفت فردا در پيشگاه خداى عز و جل چه حجت و برهانى خواهى آورد در حالى كه مصعب را كشتهاى گفت : اگر آزاد باشم كه حجت و برهان بياورم خواهم آورد كه من از صعصعة بن صوحان هم سخنورترم .
مصعب هنگامى كه براى جنگ با عبد الملك مروان بيرون آمد درباره حسين بن على عليهما السّلام مى پرسيد كه چگونگى كشته شدنش را براى او بگويند . عروة بن مغيره
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 153
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٥٣