تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
را پايان مى بخشد گفت : پادشاهى . گفتند : در طلب آن باش . گفت : پادشاهى اين چنين طلب نمى شود . گفتند پس چه مى كنى در حالى كه از حسرت لاغر و نزار خواهى شد و با اندوه خواهى مرد گفت : به زودى بخشى از عقل خود را به نادانى بدل مى سازم و با آن در جستجوى چيزهايى برمى آيم كه جز با نادانى بدست نمى آيد و با بقيه عقل خود چيزهايى را كه جز با عقل حراست نمى شود حراست مى كنم و ميان دو تدبيرى كه ضد يكديگرند زندگى مى كنم زيرا گمنامى برادر نيستى و نام آورى خواهر هستى است . ابن حيوس چنين سروده است : « مردگان ايشان از لحاظ شهرت و نام نيك چون زندگانند و زندگان ايشان را بر ديگر زندگان فضيلت است . . . » ثابت بن قطنه در فتح شكند كه از سرزمين هاى تركان است از سواران عبد اللّه بن - بسطام بود و آن جنگ به روزگار حكومت هشام بن عبد الملك بود و در آن شوكت تركان بسيار بود . گروه بسيارى از مسلمانان پراكنده و گروهى ديگر اسير شدند . ثابت گفت : به خدا سوگند نبايد فردا بنى اميه مرا اسير و در بند كشيده ببينند كه براى آزادى خود در جستجوى فديه باشم . پروردگارا من ديشب ميهمان ابن بسطام بودم امشب مرا ميهمان خودت قرار بده . ثابت حمله كرد . گروهى هم با او همراه شدند و حمله كردند . تركان ايشان را شكست دادند . ياران ثابت برگشتند و او پايدارى كرد ، تيرى به اسبش خورد رم كرد و ثابت زخمى و سنگين در افتاد و گفت : پروردگارا ، دعوتم را پذيرفتى و هم اكنون ميهمان تو هستم . پروردگارا ، حق پذيرايى مرا بهشت قرار بده . در همين حال يكى از تركان فرود آمد و سرش را بريد . يزيد بن مهلب به پسرش خالد كه او را در جنگ گرگان بر لشكرى گماشته بود گفت : پسر جان اينك كه به زندگى مجبور و محكومى ، چنان نباشد كه به مرگ در بستر محكوم شوى [ اگر ظاهرا با گريز به زندگى دست يا بى بر مرگ كه چيره نخواهى