تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١
يزيد بن مهلب به بصره رفت و شهر را با زور تصرف كرد و عدى بن ارطاة كارگزار و والى يزيد بن عبد الملك در آن شهر را گرفت و زندانى كرد . يزيد بن عبد الملك لشكرى گران كه هشتاد هزار تن از مردم شام و جزيره بودند براى جنگ با او گسيل داشت و برادر خود مسلمة بن عبد الملك را كه از همه مردم به فرماندهى لشكرها و تدبير امور جنگ داناتر و ورزيده‌ترين مردم در آن مورد بود به فرماندهى آن لشكر گماشت . برادرزادهء خود عباس بن وليد بن عبد الملك را هم با او فرستاد . يزيد بن مهلب از بصره بيرون آمد و خود را به واسط رساند و چند روزى آنجا بود و سپس در عقر فرود آمد ، شمار سپاهيانش به يكصد و بيست هزار مى رسيد . مسلمة بن عبد الملك با لشكرهاى شام فرا رسيد و چون دو گروه روياروى شدند و آتش جنگ بر افروخته شد مسلمه به يكى از فرماندهان دستور داد پلهايى را كه يزيد بن مهلب بر رودخانه بسته بود آتش زند و او آنها را آتش زد . عراقيان همين كه ديدند دود برخاسته منهزم شدند . به يزيد بن مهلب گفته شد : مردم گريختند . گفت : از چه چيزى گريختند مگر اين جنگى بود كه مردم از آن بگريزند گفتند : مسلمه پلها را آتش زده و مردم پايدارى نكرده‌اند . گفت : خداوند رويشان را زشت كناد ، همچون پشه‌هايى بودند كه به آنها دود دادند ، پريدند و رفتند يزيد بن مهلب همراه ياران خود ايستاد و گفت : گريختگان را بر گردانيد . خواستند چنين كنند نتوانستند ، كه آنان گروه گروه همچون كوه از جلو او مى گريختند . گفت : رهايشان كنيد كه خدا رويشان را زشت كناد ، چون گله گوسپندند كه گرگ بر اطراف آن حمله آورده است . يزيد بن مهلب هم خود درباره فرار مى انديشيد ولى قبلا در « واسط » يزيد بن حكم بن ابى العاص ثقفى نزد او آمده بود و براى او اين بيت را خوانده بود كه : « يا همچون پادشاه زندگى كن يا بزرگوارانه بمير در حالى كه شمشيرت در دست تو كشيده باشد معذور خواهى بود » . يزيد بن مهلب گفت : مقصودت را نفهميدم . يزيد بن حكم گفت : همانا پادشاهى مروانيان رو به زوال است و اگر آن را نمى دانى بدان و بفهم . يزيد بن مهلب گفت : آرى شايد چنين باشد . و چون يزيد بن مهلب گريز سپاهيان خود را ديد از اسب پياده شد و نيام شمشير خود را شكست و جوياى مرگ شد . در اين هنگام كسى پيش او آمد و گفت : برادرت
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 121 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى