بزند و مردم را جمع كرد تا آنكه مسجد و ميدان كنار آن انباشته از ايشان شد و به آنان پيشنهاد كرد كه از على ( ع ) بيزارى جويند و چون مى دانست كه آنان از اين كار خوددارى خواهند كرد مى خواست همين را براى درمانده كردن و ريشهكن ساختن ايشان و ويران كردن شهرشان بهانه قرار دهد .
عبد الرحمان بن سائب انصارى مى گويد : آن روز من همراه تنى چند از قوم خويش آنجا بودم و مردم در كارى بزرگ بودند . من لحظهيى چرت زدم و چانهام به سينهام چسبيده بود . ديدم كه چيزى روى آورد با لبهايى آويخته و گردنى بلند همچون گردن شتر و بانگ مى زد . پرسيدم تو چيستى گفت : « نقاد ذو الرقبه » ام و به سوى صاحب اين قصر برانگيخته شدهام . ترسان از خواب پريدم و به دوستان خود گفتم : آيا آنچه را من ديدم شما هم ديديد گفتند : نه . موضوع را به آنان خبر دادم . در همين هنگام كسى از قصر بيرون آمد و گفت : امروز برگرديد كه امير به شما مى گويد گرفتار است و معلوم شد دچار طاعون شده است . زياد تا گاه مرگ مى گفت : من در نيمى از بدن خود سوزش آتش را احساس مى كنم . عبد الرحمان بن سائب در اين مورد چنين سروده است : « او از آنچه نسبت به ما اراده كرده بود دست برنمى داشت تا آنكه نقاد ذو الرقبه او را فرو گرفت . ضربت سنگين او نيمى از بدنش را از كار انداخت همان گونه كه صاحب آن قصر ستم مى كرد » .
خطبه 48
خطبهء على عليه السّلام ، هنگام عزيمت به سوى شام [ اين خطبه با عبارت « الحمد للهّ كلما وقب ليل و غسق » ( سپاس خداوند را هر گاه كه شب فرا مى رسد و تاريك مى گردد ) شروع مىشود و پس از توضيح دربارهء لغات چنين آمده است ] : اين خطبه را امير المومنين عليه السّلام به هنگامى كه در نخيله بود و از كوفه به سوى صفين در حركت بود ، پنج روز باقى مانده از شوال سال سى و هفتم ايراد