خدا مرا سالم داشت تا اينكه آخر روز جمعه ماه ربيعالأوّل - همان طورى كه امام عليه السلام فرموده بود - به گرگان برگشتم شيعيان نزد من آمدند و به من تبريك مىگفتند ، من به ايشان وعده دادم كه امام عليه السلام وعده فرموده است تا آخر همين امروز نزد شما بيايد ! پس براى آنچه نياز داريد بپرسيد ، خودتان را آماده كنيد ! مسائل و تمام مطالب مورد نياز را مهيّا سازيد !
همين كه نماز ظهر و عصر را خواندند همگى در سراى من جمع شدند ، پس به خدا سوگند كه نفهميديم چه شد جز اينكه ديديم ابومحمّد عليه السلام وارد شد در حالى كه ما جمع بوديم ، او نخست بر ما سلام كرد ، پس ما از او استقبال كرديم و دست او را بوسيديم ، سپس فرمود :
« من به جعفربن شريف وعده داده بودم كه آخر امروز نزد شما بيايم ، از اين رو نماز ظهر و عصر را در سامرا خواندم و سوى شما آمدم تا تجديد عهد كنم و اكنون آمدهام ، پس همهء سؤالات و مطالب مورد نيازتان را جمع آورى كنيد ! » .
نخستين كسى كه سؤال آغاز كرد نصربن جابر بود ، گفت : يابن رسولاللَّه ! پسر من چند ماه است كه بينائيش را از دست داده است از خدا بخواهيد بينائيش را به او بازگرداند ! فرمود : « او را بياور ! » آورد ، دست مبارك به چشم او كشيد ، بينائيش را بازيافت ! پس از آن يك به يك جلو آمدند و حاجات خود را مىخواستند و امام عليه السلام به تمام خواستههاى ايشان جواب داد به طورى كه حاجت همه را برآورد و براى همه دعاى
مسند الإمام العسكري (ع) (مسند امام عسكرى ع) (فارسى) — صفحة 164
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٦٤