هستى كه رگ زدى ؟ گفتم : آرى . گفت : خوشا به حال مادرت ! و سوار بر استرى شد و حركت كرد .
به سامرا رفتيم يك سوم از شب مانده بود رسيديم . گفتم : كجا را دوست دارى ؟ سراى استادمان را و يا سراى آن مرد را ؟ به خانهء او رفتيم و پيش از اذان به درِ خانهء آن حضرت رسيديدم در باز شد ، غلام سياهى به سمت ما در آمد و گفت : كدام يك از شما راهب دير عاقول هستيد ؟ او گفت : فدايت شوم ! من هستم . گفت : فرود آى ! و آن خدمتكار به من گفت :
اين دو استر را نگهدار ، و دست او را گرفت و وارد منزل شدند .
من تا صبح ايستادم و روز بلند شد سپس راهب بيرون آمد در حالى كه جامهء رهبانيت را بدور انداخته و جامههاى سفيدى پوشيده بود و مسلمان شده بود ، گفت : اكنون مرا به سراى استادت ببر ! به سراى بختيشوع رفتيم ، همين كه بختيشوع او را ديد ، شتابان به سمت او دويد ، پرسيد : چه چيز باعث شد تا از آيين خود دست بردارى ؟ گفت : مسيح را يافتم و به دست او اسلام آوردم ! بختيشوع گفت : مسيح را يافتى ؟ راهب گفت : يا نظير او را يافتم ! زيرا چنين رگ زنى را در تمام دنيا كسى جز مسيح انجام نداده است و اين شخص در نشانها و دلايلش همچون مسيح است ! سپس نزد امام عليه السلام برگشت و تا وقتى كه از دنيا رفت ملازم خدمت او بود . « 1 »
103 - از جعفربن شريف گرگانى نقل كرده ، مىگويد : سالى به حج رفتم و در سامرا خدمت ابومحمّد عليه السلام رسيدم ، و شيعيان به وسيلهء من مقدارى از
هامش
( 1 ) - بحارالانوار : 50 / 260 .