خون را آزاد گذاشت بقدرى آمد كه طشت پر شد ، فرمود : « قطع كن ! » پس خون را قطع كردم و دستش را بست و مرا به همان اتاق بازگرداند ، در آنجا شب را سپرى كردم ، همين كه صبح شد و آفتاب طلوع كرد ، مرا خواست و همان طشت را حاضر كردند و فرمود : « آزاد كن ! » من آزاد كردم ، همانند شير دوشيده بقدى آمد كه طشت پر شد ، پس فرمود : « قطع كن ! » من بند آوردم و دستش را بست و به من يك دست لباس و پنجاه دينار مرحمت كرد و گفت : « اين را بگير و عذر مرا بپذير و برگرد ! » من هم گرفتم و گفتم : آقا دستور خدمتى به من دارند ؟ فرمود : « آرى ، رفاقت آن كسى را كه در دير عاقول است نيكو بدار ! »
نزد بختيشوع رفتم و داستان را براى او گفتم . گفت : تمام حكما بر آنند كه بيشترين چيزى كه در بدن انسان است هفت من از خون است ! ( هر منى دو رطل بغدادى ، حدود 170 مثقال ) و اين كه تو نقل كردى اگر از چشمهء آبى بيرون مىآمد جاى تعجّب بود و عجيبتر از آن شيرى است كه در بدن او بوده است ! ساعتى فكر كرد سپس سه روز مانديم شب و روز كتابها را مىخوانديم تا راجع به اين داستان در اين جهان عنوانى پيدا كنيم ولى پيدا نكرديم ، آنگاه گفت : امروزه در نصرانيّت كسى در پزشكى داناتر از راهب دير عاقول باقى نمانده است ! پس نامهاى به او نوشت كه ماجرا را در نامه نقل كرده بود .
پس من به سراغ راهب رفتم و او را صدا زدم ، از بالاى دير گفت : تو كيستى ؟ گفتم : همراهى بختيشوع . گفت : نامهاى به همراه دارى ؟ گفتم :
آرى . پس زنبيلى را از بالاى دير آويخت و من نامه را داخل زنبيل گذاشتم و بالا برد و نامه را خواند ، همان ساعت پايين آمد و گفت : تو همان مردى
مسند الإمام العسكري (ع) (مسند امام عسكرى ع) (فارسى) — صفحة 161
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٦١