تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الهادي (ع) (مسند امام هادى ع) (فارسى) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
يعقوب گفت : مقدارى از آن را بگو ! گفت : پدر ! موقعى كه آنها مرا به نزديك چاه بردند ، گفتند : پيراهنت را درآور ! گفتم : برادرانم ! از خدا بترسيد و مرا برهنه نكنيد ، چاقو را بر من كشيدند و گفتند : اگر در نياورى تو را سر مىبريم ، اين بود كه من پيراهنم را در آوردم و مرا برهنه داخل چاه انداختند ! مىگويد : يعقوب با شنيدن اين مطلب آهى از دل برآورد و بى هوش افتاد و همين كه به هوش آمد ، گفت : پسرم ! برايم نقل كن ! گفت : تو را به حق خداى ابراهيم ، اسحاق و يعقوب مرا معاف كن پس او را از گفتن معاف داشت ! مىگويد : همين كه عزيز مصر درگذشت - اين رويداد در سالهاى قحطى بود - همسر عزيز دچار فقر شد و نيازمند گرديد تا آنجا كه از مردم چيزى مىخواست ، مىگفتند : چه ضرر داشت اگر وضع خودت را به عزيز مىگفتى ؟ يوسف را در آن وقت عزيز مصر مىگفتند ! زليخا گفت : من از او خجالت مىكشيدم ، همچنان مردم به او گفتند : تا اين كه سر راه او نشست ، پس يوسف با موكب خودش آمد زليخا به سمت او رفت و گفت : پاك و منزه است آنكه پادشاهان را به خاطر نافرمانيشان بردگان ، و بردگان را به خاطر اطاعتشان پادشاهان قرار داد ! يوسف به آن زن فرمود : تو همان زنى ؟ گفت : آرى ؛ نام وى زليخا بود . يوسف به وى گفت : آيا تو را به من كارى است ؟ زليخا گفت : مرا به حال خودم واگذار ! اكنون بزرگ شده‌اى مرا مسخره مىكنى ؟ يوسف گفت : خير . زليخا گفت : آرى مرا با تو كارى است ، يوسف دستور داد او را به منزلش بردند در حالى كه سالخورده بود ، يوسف گفت : مگر تو نبودى كه با من چنين و چنان كردى ؟ زليخا گفت : اى پيامبر خدا مرا سرزنش نكن