جلادان و اوباش را بياوريد كه هيچ چيز نفهمند ! آوردند و چهار شمشير به آنها داد و دستور داد تا چيزى نگويند ، همين كه ابوالحسن عليه السلام وارد شد با شمشيرها به او حمله كنند و او را درهم بكوبند و بكشند ! و مىگفت :
به خدا كه او را پس از كشتن مىسوزانم ! ابوالعباس مىگويد : من پشت سر معتز از پشت پرده در جاى خود ايستادم ، نفهميدم چه شد جز اين كه ديدم ابوالحسن عليه السلام وارد شد و مردم به طرف او شتافتند و گفتند :
آمد ! و توجهى كرد ؛ در حالى كه نه غمگين بود و نه بى تاب او را ديد ! از آن طرف متوكّل همين كه چشمش به آن حضرت افتاد خود را از روى تخت به جانب او انداخت با وجود شمشير در دست ، پيشانى او را مىبوسيد و دست در دست او عرض مىكرد : سرورم يابن رسول اللَّه ! اى بهترين خلق خدا ! پسر عمويم ! مولايم ! يا اباالحسن ! و ابوالحسن عليه السلام مىفرمود : « يا اميرالمؤمنين [ ! ] آرام باشيد ! اين چه وضعى است ؟ » متوكّل گفت : چرا سرورم زحمت كشيدهايد در چنين وقتى چرا تشريف آورديد ؟ !
آنگاه صدا زد : اى فتح ! اى عبداللَّه ! سرورتان و آقاى مرابدرقه كنيد !
همين كه جلادان وضع متوكّل را ديدند با ذلت به حال سجده بر زمين افتادند !
همين كه امام عليه السلام بيرون شد ، متوكّل آنها را خواست ، سپس به مترجم دستور داد تا آنچه را كه آنها مىگويند براى وى بازگو كند ! سپس به ايشان گفت : چرا به گفتهء من عمل نكرديد ؟
گفتند : از شكوه و هيبت شديدى كه داشت و به قدرى در اطراف او شمشير ديديم كه امكان دسترسى به او را نداشتيم ، همين باعث شد كه نتوانيم فرمان شما را اجرا كنيم و از اين بابت دل ما پر از ترس شده بود !
مسند الإمام الهادي (ع) (مسند امام هادى ع) (فارسى) — صفحة 229
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٢٢٩