داده شود .
مىگويد : فرزندان و همهء وسايلم را نزد دوستان و برادرانم فرستادم و فرزندانم آنها را از ماجرا مطلع ساختند و از آنها خواستند تا براى نجاتم تلاش كنند ، و پس از همهء اينها ماجرايم را به ابوالحسن عليه السلام نوشتم .
امام عليه السلام به من نوشت : « به خدا سوگند ! گشايشى نخواهد بود مگر اين كه بدانى كه اين كار تنها براى خدا بوده است ! » . مىگويد : به همه كسانى كه پيام داده بودم و درخواست كرده بودم كه براى نجات من تلاش كنند ، پيام دادم و درخواست كردم كه به كسى چيزى نگويد و در كار من تلاشى نكند و به فرزندانم دستور دادم مبادا خبر مرا به كسى بگويند و به ديدار كسى از ايشان بروند ! پس از نه روز شبى درهاى زندان به روى من باز شد و مرا بيرون كردند و غل و زنجيرها را از من گشودند و نزد عبيداللَّهبن يحيى بردند ، رو به من كرد در حالى كه شادمان بود ، گفت : هم اكنون دست خط اميرالمؤمنين [ ! ] رسيد كه فرمان آزادى تو را داده است .
به وى گفتم : من مايل نيستم از غل و زنجير آزادم كنيد تا به او بنويسى و علت آزادى مرا از او بپرسى ! او با من درشتى كرد و ابراز خشم نمود ، و دستور داد مرا از مقابلش به سويى بردند !
وقتى كه صبح شد ، سوار بر مركب نزد وى رفت ، سپس برگشت و مرا طلبيد و اطلاع داد كه وى ( متوكّل ) در خواب ديده است كه كسى كاردى در دست نزد او آمد و گفت : اگر فلانى پسر فلانى را آزاد نكنى تو را سر مىبرم ! و او فريادزنان از خواب بيدار شده و آيه قرآن را خوانده و اعوذ باللَّه . . . گفته و خوابيده است ولى همان شخص دوباره آمده و گفته است :
مگر من به تو دستور ندادم كه فلانى را آزاد كنى اگر او را همين امشب
مسند الإمام الهادي (ع) (مسند امام هادى ع) (فارسى) — صفحة 193
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٩٣