مگر سه روز پس از مردنم !
مىگويد : پس از آن طى نامهاى به ابوالحسن نوشت : براستى دلم تنگ شده ، و بيم آن را دارم كه از حق منحرف شوم ! امام عليه السلام در پاسخ او نوشت : « وقتى كه كار تو به آنجا رسيد كه گفتى ، دربارهء تو رو به درگاه خداى تبارك و تعالى مىآوريم ! » هنوز چند روز جمعه نگذشته بود كه از زندان آزاد شدم .
يكى از افراد مطمئن نقل كرد ، گفت : بين متوكّل و يكى از كارگزارانش از شيعيان معاملهاى بود كه براى وى مشاورهاى انجام داده بود ، در برابر هشتاد هزار درهم بايد به او مىداد ، متوكّل گفت : اگر با اين مبلغ فلان غلامش را به من بفروشد بايد از او گرفت و آزادش كرد ! آن مرد مىگويد :
عبيداللَّهبن يحيى مرا طلبيد كه به كار من كمك مىكرد و دوست داشت خلاص شوم ، جريان را به من گفت و خرسندى خودش را از ماجرا توصيف كرد و به من فرمان داد كه مجبورم ( به زيان خودم ) آن غلام را بفروشم ! من از او تشكر كردم و به دنبال افراد عادل ( جهت شهادت ) فرستاد و قولنامه نوشت ، ولى من با خود گفتم : به خدا سوگند اين غلام را كه خود تربيت كردهام ، به او نخواهم فروخت در حالى كه او خود مىداند ، و او شيعه شده است ! حال طاغوت مالك او شود ، اين كار بر من حرام است !
همين كه شهود حاضر شدند و غلام حضور يافت و به بردگى من اعتراف كرد ، به آن افراد عادل گفتم : شما شاهد باشيد كه او در راه خدا آزاد است ! عبيداللَّهبن يحيى اين خبر را به طاغوت نوشت و او پاسخ داد كه بايد وى به پنجاه زنجير و پنجاه غل بسته شود و در تنگترين زندان قرار
مسند الإمام الهادي (ع) (مسند امام هادى ع) (فارسى) — صفحة 192
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٩٢