مىگويد : من و مردم روستايمان با چيزى كه همراه داشتيم به خدمت ابوالحسن عليه السلام رفتيم ؛ و يكى از مردم روستا رسالهاى وسيلهء ما فرستاد و آنچه دسترسى داشت به ما داد و گفت : از جانب من به آن حضرت سلام برسانيد و از او راجع به تخم فلان پرنده از پرندههاى بيشهها بپرسيد كه مىشود خورد يا نه ؟
وقتى كه به مقصد رسيديم ، آنچه همراهمان بود به خزانهدار آن حضرت داديم و او هم به فرستادهء شاه داد ، و او بلند شد تا بر مركبش سوار شد ، و از نزد امام عليه السلام بيرون رفت ، ما چيزى از او نپرسيديم ، همين كه به خيابان رسيديم ، آن حضرت به ما ملحق شد و به همراهى من به زبان نبطى فرمود : « به فلانى سلام برسان و بگو : تخم فلان پرنده را نخور ، زيرا كه آن پرنده از جمله حيوانات مسخ شده است ! » . « 1 »
42 - به اسناد خود از جماعتى نقل كرده ، مىگويند : براى ابوالحسن فرزندى به نام جعفر به دنيا آمد ، ما به وى تبريك گفتيم ولى اثرى از شادمانى در وى مشاهده نكرديم ، از علت آن پرسيدند ، فرمود : « ماجراى او بر شما آسان است ؛ او به زودى افراد زيادى را گمراه مىكند . » . « 2 »
43 - به اسناد خود نقل كرده ، مىگويد : ان حضرت وارد سراى متوكّل شد و مشغول نماز شد يكى از مخالفان آمد و در مقابل او ايستاد و رو به آن حضرت كرد و گفت : تا چند اين رياكارى ؟ امام عليه السلام نماز را به سرعت خواند و سلام داد ، سپس نگاهى به او كرد و گفت : « اگر تو دروغ گفتى ، خدا تو را از ميان بردارد ! » آن مرد افتاد و مرد و داستان در آن سرا زبان
هامش
( 1 ) - اثبات الوصيه : ص 230 .
( 2 ) - همان .