كرد ، آنگاه شنيدم كه مردم مىگفتند : آن حضرت سوار بر مركب شده ( جايى رفته است ) شتافتم ولى نرسيدم ؛ او وارد كاخ پادشاه شده بود ! در همان خيابان نشستم و تصميم گرفتم جايى نروم تا برگردد ، هوا برايم گرم بود ، از اين رو جلوى در سرايى كه آن حضرت در آنجا بود رفتم و چشم انتظار نشستم و خوابم گرفت و چشمانم را چنان خواب ربود كه جز با كوبهاى بيدار نمىشدم . كسى دست روى شانهام نهاد ، من چشمم را باز كردم ناگاه ديدم مولايم ابوالحسن عليه السلام روى مركبش ايستاده است ، من از جا جستم ، فرمود : « يا ادريس ! آيا آمادگى دارى ؟ » عرض كردم :
آرى سرورم ! فرمود : اگر عرق جُنُب از حلال باشد ، حلال است ولى اگر از حرام باشد ، حرام است ! » بدون اين كه از ان حضرت بپرسم ، اين بود كه به امامت او قائل شدم و تسليم فرمان او گشتم ! « 1 »
40 - همو از ابوهاشم داودبن قاسم جعفرى نقل كرده ، مىگويد : خدمت ابوالحسن عليه السلام رسيدم ، عرض كردم : عمرم بالا رفته و بدنم ناتوان گشته و همين يابويم كه به زحمت مرا از بغداد به ديدار شما آورده پير شده است از خدا براى من بخواهيد !
فرمود : « ابوهاشم خدا يابويت را نيرومند كرد و راه تو را نزديك ساخت ! »
از آن روز من سوار كه مىشدم به سامرا مىرفتم در خدمت آن حضرت تمام روز را مىگذراندم و در آخر شب به بغداد بر مىگشتم . « 2 »
41 - از حسينبن اسماعيل ، پيرمردى از مردم نهرين نقل كرده ،
هامش
( 1 ) - اثبات الوصيه : ص 229 .
( 2 ) - همان : ص 230 .