تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الهادي (ع) (مسند امام هادى ع) (فارسى) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
خواهم فرستاد ، پس از خواب بيدار شدم در حالى كه با خود مىگفتم : چقدر مشتاق ديدار ابومحمّدم ! چون شب آينده رسيد ، ابومحمّد عليه السلام به خوابم آمد ، او را ديدم گويا مىگفتم : اى حبيب من ! به من جفا كردى پس از آنكه با محبت خود سراسر قلبم را پر كردى ؟ فرمود : تأخير من تنها به خاطر شرك تو بود و اكنون كه مسلمان شدى همه شب به ديدنت مىآيم تا اين كه خداوند در بيدارى بين ما را جمع كند ! از آن به بعد تا به امروز ديدار او از من قطع نشده است . بشر مىگفت : پرسيدم : چه شد كه اسير شدى ؟ فرمود : شبى از شبها ابومحمّد خبر داد كه جدت به زودى سپاهيانى را براى جنگ با مسلمانها در فلان روز مىفرستد ، سپس به دنبال آن‌ها كسانى را مىفرستد ، بر تو باد كه به صورت ناشناس در پوشش خدمتكاران با گروهى از زنان از فلان طريق به ايشان ملحق شوى ! من هم چنان كردم . پيشاهنگان مسلمانها به ما رسيدند و اين بر سر من آمد كه مىبينى و مشاهده مىكنى و جز تو كسى تا به امروز نفهميد كه من دختر پادشاه رومم و اين را هم من به تو اطلاع دادم و آن پيرمردى كه من جزء سهم غنيمت او شدم ، از نام من پرسيد من خودم را معرفى نكردم و گفتم : نام من نرجس است ، گفت : اين نام كنيزان است به او گفتم : شگفتا تو اهل رومى ولى زبانت زبان عربى است ؟ ! گفت : از اصرار جدم و واداشتن او مرا به آموختن آداب اين شد كه به زنى كه مترجم او بود دستور داد پيش من رفت و آمد كند و او صبح و شب پيش من مىآمد و به من عربى مىآموخت تا اين كه زبانم روان شد و