تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الهادي (ع) (مسند امام هادى ع) (فارسى) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
پس اسقف بزرگ به جدم گفت : پادشاها ! مرا از ديدن اين نحوستها معاف بداريد كه خود دليل بر نابودى دين مسيح و آيين ملكانى است ! و جد من از اين رويداد فال بدى زد و به اسقفان گفت : اين ستونها را راست كنيد و صليبها را بر پا داريد ! و برادر اين جوان مورد نظر لغزيده و به رو افتاده را بخواهيد تا من اين دختر را به همسرى او درآورم ! همين كه اسقفان طبق دستور شاه او را حاضر كردند براى اين برادر دومى نيز همان حوادث پيش آمد ، مردم پراكنده شدند و جدم قيصر اندوهگين از جا بلند شد و وارد كاخ خود گرديد و پرده‌ها را آويخت ، من همان شب مسيح و شمعون و جمعى از حواريون را در خواب ديدم كه در كاخ جدم گرد آمده‌اند و در آنجا منبرى نصب كرده‌اند كه در بلندى با آسمان برابرى دارد ، در همانجايى كه جدم آن تخت را نهاده بود ، پس محمّد صلى الله عليه و آله و سلم با جوانها و جمعى از فرزندانش بر ايشان وارد شد و مسيح از جا بلند شد و با او معانقه كرد او مىگفت : اى روح اللَّه من نزد شما آمدم تا از وصى شما شمعون دخترش مليكه را براى اين پسرم - اشاره به ابومحمّد صاحب اين نوشته - خواستگارى كنم ! مسيح نگاهى به شمعون كرد و گفت : شرافت به سراغ تو آمده است پس رحمِ خود رابه رحم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پيوند ده ! شمعون گفت : قبول كردم ! پس بالاى آن منبر رفت و محمّد صلى الله عليه و آله و سلم خطبه خواند و مرا به همسرى او درآورد و مسيح و فرزندان محمّد صلى الله عليه و آله و سلم و حواريّون شهادت دادند ! و چون از خواب بيدار شدم از ترس اين كه مبادا بكشند ترسيدم اين خواب را براى پدرم نقل كنم ! از اين رو در دلم نگاه داشتم و براى آنها فاش نكردم ! ولى در دلم محبت ابومحمّد به قدرى ريشه دواند كه از خوردن و آشاميدن خوددارى كردم و جسم و جانم به