من شريك مىشوى ؟ بنابراين اگر ساكت شوى چه بهتر اگر نه سر بريدن است ! هشام ساكت نشد تا اينكه ماجراى امام عليه السلام آن شد كه شد ! « 1 »
7 - از حسن بن على وشاء به نقل از هشام بن حكم آورده است ، مىگويد : بين راه مكه بودم ، مىخواستم شترى بخرم ، امام كاظم عليه السلام به من رسيد ، همين كه او را ديدم ، نامهاى برداشتم به او نوشتم : فدايت شوم ! مىخواهم اين شتر را بخرم ، نظر شما چيست ؟ نگاهى به شتر كرد ، فرمود : « در خريد آن اشكالى نمىبينم ، اگر ترسيدى كه او ناتوان شود لقمهاى خوراك به او بده ! » پس شتر را خريدم و سوار شدم ، هيچ ناراحتى نديدم تا اينكه نزديك كوفه كه رسيدم در يكى از منزلها بار سنگينى روى آن بود خودش را زمين انداخت و نگران مرگ شد ، غلامان رفتند كه او را از جا بلند كنند من از سخن امام عليه السلام يادم آمد چند لقمهاى خواستم هفت لقمه بيشتر نداده بودند كه با بارش از جا بلند شد . « 2 »
8 - از عبدالرّحمان بن حجّاج نقل كرده است ، مىگويد : امام كاظم عليه السلام فرمود : « نزد هاشم بن حكم برو ! و به او بگو : ابوالحسن مىگويد : آيا تو را خورسند مىكند كه در خون مسلمانى شريك باشى ؟ اگر او گفت : نه ، پس بگو : چرا شريك خون من شدهاى ؟ ! » . « 3 »
9 - همو از جعفر بن محمّد بن حكيم خثعمى نقل كرده است ، مىگويد :
هشام بن سالم ، هشام بن حكم ، جميل بن درّاج ، عبدالرّحمان بن حجّاج ، محمّد بن حمران ، سعيد بن غزوان و حدود بيست و پنج تن از اصحاب ما ( شيعيان ) جمع شدند و از هشام بن حكم خواستند تا با هشام بن سالم
هامش
( 1 ) - رجال كشى : ص 231 .
( 2 ) - همان .
( 3 ) - همان : ص 237 .