مگر به چهارصد درخت خرما كه دويست تا از آنها زرد باشد و دويست تا سرخ !
خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمدم و خبر دادم ، فرمود : اينكه او خواسته است چه قدر سهل است ! سپس فرمود : يا على ! برخيز تمام اين دانهها را جمع كن ! جمع كرد و او گرفت و كاشت سپس فرمود : اينها را آب بده ! اميرالمؤمنين عليه السلام آب داد . همين كه به آخرش رسيد ، درختان بيرون آمدند و شاخهها درهم شدند ، فرمود : نزد آن زن برو و بگو : محمّد بن عبداللَّه مىگويد : چيزى را كه خواسته بودى تحويل بگير ! و چيزى را ( كه فروختى ) به ما تحويل بده ! سلمان مىگويد : نزد وى رفتم و همين را به او گفتم . او بيرون آمد و نگاهى به درختان خرما كرد . گفت : بهخدا سوگند كه او را نمىفروشم مگر به چهارصد درخت خرما كه همش زرد باشد ! پس جبرئيل عليه السلام نازل شد و بالهايش را بر درختان كشيد ، همگى زرد شدند ! سلمان مىگويد : سپس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : به آن زن بگو : محمّد صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد : چيزى را كه خواسته بودى تحويل بگير و آنچه مال ماست ( به ما فروخته بودى ) به ما بده ! سلمان مىگويد : رفتم و كلام پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را به او گفتم ، گفت : بهخدا سوگند هر درختى از اينها براى من محبوبتر از محمّد صلى الله عليه و آله و سلم و از توست !
( سلمان مىگويد : در پاسخ وى ) گفتم : بهخدا سوگند يك روز با محمّد صلى الله عليه و آله و سلم بودن براى من محبوبتر است از تو و از همه چيزى كه تو دارى ! پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مرا آزاد كرد و نام مرا سلمان گذاشت . « 1 »
هامش
( 1 ) - كمال الدّين : ص 161 - 165 .