كرد ، فرمود : « شعيب ! فردا مردى از اهل مغرب تو را ملاقات مىكند و از تو راجع به من مىپرسد ، به او بگو : بهخدا سوگند كه او همان امامى است كه امام صادق عليه السلام فرموده است و اگر از حلال و حرام از تو پرسيد تو جواب بده ! » گفتم : فدايت شوم ! نشانى او چيست ؟ فرمود : « مردى بلند قامت تنومند به نام يعقوب است ، اگر آمد حق ندارى از هر چه پرسيد جوابش دهى چون او يگانهء قوم خويشتن است و اگر دوست داشت كه نزد من بياورى ، بياور ! » .
شعيب مىگويد : بهخدا سوگند كه من مشغول طوافم بودم ناگهان مرد بلند بالايى كه تنومندترين مرد ممكن بود رو به من آمد ، گفت : مىخواهم از شما راجع به صاحبت بپرسم ؟ گفتم : كدام صاحبم ؟ گفت : فلانى پسر فلانى . گفتم : از كجا مرا شناختى ؟ گفت : كسى در خواب به سراغ من آمد و گفت : با شعيب ملاقات كن و از او هر چه خواستى بپرس ! ازاينرو از شما پرسيدم و شما مرا راهنمايى كرديد .
گفتم : در همين جا بنشين تا من ازطوافم فارغ شوم ، انشاءاللَّه نزد تو مىآيم ! طواف كردم سپس نزد او رفتم با او صحبت كردم ديدم مردى عاقل و فاضل است ، آنگاه از من خواست تا او را نزد امام عليه السلام ببرم ! دستش را گرفتم و رفتيم از او اجازهء ورود خواستيم اجازه داد ، همين كه امام عليه السلام او را ديد ، فرمود : يعقوب ! ديروز آمدى و بين تو و برادرت در فلان جا اختلافى شد به حدى كه يكديگر را دشنام داديد درحالى كه اين روش من و روش پدرانم نيست و كسى از مردم را به اين روش فرمان نمىدهيم ! بنابراين از خداى يكتاى بىهمتا بترس ، زيرا كه شما هر دو بهزودى وسيلهء مرگ از هم جدا مىشويد ! اما برادرت در همين سفر پيش
مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 126
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٢٦