تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣
خدا صلى الله عليه و آله و سلم به ايشان فرمود : از خرماى خشك بخوريد و چيزى از شاخ و درخت اين قوم را خراب نكنيد ! من نزد بانويم رفتم ، گفتم : سرورم يك طبق خرماى تازه به من مرحمت كن ! گفت : شش طبق مال تو ! آمدم يك طبق از خرماى تازه را بردم با خود گفتم : اگر پيامبر در بين آنها باشد ، صدقه را نخواهد خورد و هديه را مىخورد . طبق خرما را جلوى او گذاشتم ، گفتم : اين صدقه است ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : بخوريد ! ولى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و اميرالمؤمنين عليه السلام و عقيل بن ابىطالب و حمزة بن عبدالمطّلب خوددارى كردند ، به زيد فرمود : دستت را دراز كن و بخور ! با خود گفتم : اين يك نشانى ، دوباره نزد بانويم رفتم ، گفتم : طبق ديگر را مرحمت كن ! گفت : شش طبق مال تو است ! آمدم و يك طبق از خرماى تازه را بردم و در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گذاشتم ، گفتم : اين هديه است ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستش را دراز كرد و گفت : بسم اللَّه ! بخوريد آن قوم همگى دستشان را دراز كرد و خوردند . با خود گفتم : اين نيز يك نشانه . مىگويد : همان‌طورى كه من پشت سر آن حضرت مىچرخيدم ناگهان توجّهى از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شد ، فرمود : روزبه ! مىخواهى مهر نبوّت را ببينى ؟ گفتم : آرى . پس روى شانه‌هايش را باز كرد ناگهان ديدم مهر نبوّت بين شانه‌هايش زده شده و چند تار مو روى آن است ! مىگويد : خودم را روى پاهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم انداختم ، آن را مىبوسيدم ، فرمود : روزبه نزد اين زن برو و به او بگو : محمّد بن عبداللَّه مىگويد : اين غلام را به ما مىفروشى ؟ نزد آن زن رفتم ، گفتم : سرورم ! محمّد بن عبداللَّه مىگويد : اين غلام را به ما مىفروشى ؟ آن زن گفت : به او بگو : نمىفروشم