خدايى جز خداى يگانه نيست ، عيسى روحاللَّه ، محمّد حبيباللَّه است ! صاحب دير از بالا نگاه كرد و گفت : تو روزبه هستى ؟ گفتم : آرى . گفت :
بالا بيا ! بالا رفتم و دو سال كامل به او خدمت كردم ، چون وقت مردنش فرارسيد به من گفت : من مىميرم ! گفتم : پس از خود مرا به كه مىسپارى ؟
گفت : كسى را نمىشناسم كه در اين دنيا هم عقيدهء من باشد و نزديك است محمّد بن عبداللَّه بن عبدالمطلب به دنيا بيايد و چون نزد او رفتى سلام مرا به او برسان و اين لوح را به او بده !
مىگويد : همين كه ا زدنيا رفت ، او را غسل دادم و كفن كردم ، آن لوح را برداشتم و بيرون شدم ، همراه گروهى شدم به آنها گفتم : به من خوردنى و آشاميدنى بدهيد من خدمت شما را به عهده مىگيرم ! گفتند : خوب است .
مىگويد : چون خواستند غذا بخورند ، به گوسفندى حمله بردند و او را با زدن ضربه كشتند ! مقدارى از آن را كباب كردند و مقدارى را بريان نمودند ولى من از خوردن آن خوددارى كردم گفتند : بخور ! گفتم : من غلام ديرانى هستم و ديرانيان گوشت نمىخوردند ، مرا زدند نزديك بود بكشند ! يكى از آنها گفت : دست نگهداريد تا شراب شما را بياورد او شراب نمىخورد ! همين كه شراب آوردند ، گفتند : بيا شام ! گفتم : من غلام ديرانى هستم و ديرانيان شراب نمىنوشند ، به من حمله بردند و مىخواستند مرا بكشند ، گفتم : مرا نزنيد و نكشيد من اعتراف به بردگى شما مىكنم ، پس براى يكى از آنها اقرار به بردگى كردم ، مرا برد و به سيصد درهم به يك مرد يهودى فروخت .
مىگويد : مرد يهودى از قصهء من پرسيد و شرح حال خود را براى او نقل كردم و گفتم : من گناهى نداشتم جز اينكه محمّد صلى الله عليه و آله و سلم و وصىّ او را
مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 121
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٢١