دوست داشتم . يهودى گفت : من هم تو را و هم محمّد صلى الله عليه و آله و سلم را دشمن مىدارم ! سپس مرا بيرون منزلش برد ، ناگهان شن زيادى درِ منزلش بود ، گفت : روزبه ! بهخدا سوگند اگر صبح شود و همهء اين شنها را از اينجا نبرده باشى مىكشمت ! مىگويد : شروع كردم تمام شب را شن مىبردم چون خستگى مرا بىتاب كرد ، دست به طرف آسمان بلند كردم و گفتم ؟
پروردگارا ! بهيقين تو محمّد صلى الله عليه و آله و سلم و وصىّ او را محبوب من كردى پس به حق ارتباط او با تو در گشايش كار من شتاب كن و مرا از اين وضع آسوده گردان ! پس خداى عزّ و جلّ بادى فرستاد تمام آن شنها را از جاى خود به آنجا كه يهودى گفته بود منتقل كرد !
همين كه صبح شد آن مرد ديد همهء شنها جابجا شده است ، گفت ؟
روزبه ، تو جادوگرى و من نمىدانم چه كنم ! بايد تو را از اين قريه بيرون كنم مبادا كه آن را نابود سازى ! پس مرا بيرون كرد و به يك زن سلمى فروخت او مرا به شدّت دوست داشت و باغى داشت گفت : تمام اين باغ مال تو هر چه خواستى از آن بخور و هر چه خواستى به ديگران ببخش و صدقه بده ! مىگويد : در اين باغ بهقدرى كه خدا خواست ماندم ، در آن ميان كه روزى داخل باغ بودم ناگهان هفت گروه را ديدم درحالى كه ابر بر سر آنها سايه كرده بود داشتند مىآمدند ، با خود گفتم : بهخدا سوگند كه همهء اينها پيامبران نيستند بلكه ميان آنها پيامبرى هست ، آمدند تا وارد باغ شدند و آن ابر هم با ايشان حركت مىكرد ، همين كه وارد شدند ناگهان ديدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و اميرالمؤمنين عليه السلام و ابوذر ، مقداد ، عقيل بن ابىطالب ، حمزة بن عبدالمطّلب و زيد بن حارثه در بين آنها هستند ، وارد باغ شدند و شروع كردند از خرماىِ خشك درخت خوردن ، رسول
مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 122
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٢٢