تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
چند قرص كوچك نان پايين مىانداختند . چون كار من به درازا كشيد دست به طرف آسمان بلند كردم و گفتم : پروردگارا ! تو محمّد صلى الله عليه و آله و سلم و وصىّ او را محبوب من ساختى پس به حق ايشان فرج مرا تعجيل كن و از اين حال مرا آسوده گردان ! پس كسى با لباس‌هاى سفيد به سراغ من آمد و گفت : برخيز اى روزبه ! دست مرا گرفت و مرا به صومعه آورد پس من شروع به گفتن : خدايى جز خداى راستين نيست ، عيسى روح خدا و محمّد حبيب خداست نمودم ، يكى از اهل دير نزد من آمد و گفت : تو روزبه هستى ؟ گفتم : آرى . گفت : بيا بالا ! مرا نزد خود بالا برد و دو سال كامل او را خدمت كردم چون هنگام وفاتش رسيد ، گفت : من مىميرم ! گفتم : مرا پس از خود به كه مىسپارى ؟ گفت : من كسى را نمىشناسم كه با من هم‌عقيده باشد جز راهبى از اهل انطاكيّه هرگاه او را ديدى سلام مرا به او برسان ! و اين لوح را به او بده ؛ لوحى را به من داد . چون مرد ، غسل دادم و كفن كردم و به خاك سپردم ، لوح را برداشتم و به انطاكيه بردم و به صومعه رفتم و شروع كردم به گفتن : خدايى جز خداى يكتا نيست ، عيسى روح اللَّه است و محمّد صلى الله عليه و آله و سلم حبيب اللَّه ! صاحب دير سراغ من آمد و گفت : بيا بالا ! بالا رفتم و دو سال در خدمت او بودم ، چون هنگام وفاتش رسيد ، به من گفت : من مىميرم . گفتم : پس از خود مرا به كه مىسپاريد ؟ گفت : من كسى را نمىشناسم كه با من هم‌عقيده باشد . جز راهبى در اسكندريّه ، وقتى كه نزد او رفتى سلام مرا به او برسان و اين لوح را به او بده ! چون از دنيا رفت ، من اورا غسل دادم ، كفن كردم و به خاك سپردم و آن لوح را برداشتم و به آن صومعه رفتم و شروع كردم به گفتن : گواهى مىدهم كه