خويش از قفس بيرون كشيده بودند و مىپريدند . يعنى كه جماعتى از حكماى بزرگ ديديم « 1 » كه ايشان را اندك اندك ، عاملهء « 2 » ايشان را « 3 » به تدبير بدن مشغول بود ، فرصت جسته بودند و قوّت عاقله را تمكين داده ، از فيض مفارق . و آنچه گفت اثر حلقهء دام در پايهاى ايشان ظاهر بود . يعنى كه علايق نفوس ايشان با بدن ثابت بود . و آنچه گفت اثر نه بدان حد بود كه ايشان را از پريدن باز مىداشت ، بلكه نهاد صافي نبود « 4 » . يعنى كه التفات نفس ايشان و بدن نه بدان حدّ بود كه ايشان را از ادراك و اكتساب علوم ، باز مىداشت . و نفس ايشان ، به حكم علايقى كه با بدن داشت ، آن قوّت نداشت كه جمله معقولات به كمال و تمام ، بىقصور و نقصان حاصل تواند بود « 5 » . پس اين علايق ، نفس با بدن نه بدان حدّ بود كه مانع بود نفس را از ادراك معقولات و نه خود مانع شود تا آن معقولات كه مفارقات را هست ، به فيض « 6 » از ايشان ، به كمال و تمام ، قبول كند .
و آنچه گفت : من اين گروه را بدين حال بديدم ، مرا ياد دادند آنچه من از حال خويش فراموش كرده بودم و آنچه باز آن الفت گرفته بودم ، بر من منغّص شد . يعنى كمال آدمي در ادراك معقولات است نه در تدبير و سياست بدن .
پس خواستم كه گشاده شوم ، از بسيارى اندوه . يعنى كه اندوهگين شدم از آنكه قوّت عاقله نفس را از كار باز داشته بودم . پس از قفص آواز دادم ايشان را كه نزديك آيند به من ، تا تمام ، سخن گويم . كه يعنى نخواستم « 7 » كه ايشان را از من ، اخلاق بد حاصل آيد « 8 » . و ايشان را باز دارد .
پس آنچه گفت كه : سوگند بر ايشان دادم كه تمام سخن گويم ، يعنى
هامش
( 1 ) - أصل بزرگ كه .
( 2 ) - عائله .
( 3 ) - ايشان بتدبير .
( 4 ) - بود .
( 5 ) - ربود .
( 6 ) - أصل مفيض .
( 7 ) - بخواستند .
( 8 ) - « آيد » را ذكر ننموده است .