شناختند . صياد پنهان شد « 1 » . يعنى مسبب و واهب . من در ميان گروهى مرغان بودم . يعنى كه نفسى « 2 » بود مرا بسان مرغى در ميان ايشان كه بدين صفت بودند . آنكه گفت : ما را بخواندند ما نعمت و آسايش ديديم ، يعنى مزاجى و استعدادى حاصل بود ، گمان جز به خير نبرديم يعنى كه ، تصوّر كرديم كه اين استعداد را اين نفس ببايد ناچار ، و ما شتاب نموديم در آمدن ، يعنى چون مزاج و استعداد ما تمام حاصل آمد « 3 » ، در حال از واهب صور ، نفس حادث شد تا آن مزاج و استعداد أو معطّل نشود . و آنكه « 4 » گفت : ناگاه در دام افتاديم . يعنى كه علايق ميان نفس و بدن حاصل شود . و آنچه گفت : حلقها در گردن ما افتاد و دام در بالها و پايها پيچيد . يعنى كه اين علايق مؤكد شد .
و گفت : هر چند حركت بيشتر كرديم ، تا رهايى يابيم ، سختتر ، در دام افتاديم و كار بر ما سختتر شد . يعنى هر چه مصاحبت ميان نفس و بدن بيشتر بود ، علايق ، ميان ايشان مؤكّدتر بود « 5 » ، به حقيقت تسليم كرديم ، خود را به هلاك ، و مشغول شد هر يك « 6 » از ما بدانچه نصيب وى بود از اندوه .
يعنى گفته كه چنين خواهد بود و قوّت عامله « 7 » را به تدبير بدن مشغولى افتاد .
و چون ، عامله كه « 8 » كمال أو در آن بود كه ادراك معقولات كند ، در ادراك بر أو بسته بودهاند ، اندوهگين و رنجور بوديم . و آنكه « 9 » گفت : تا آن وقت كه فراموش كرديم ، صورت كار خويش يعنى كه آن قوّت را از كار برداشتيم تا ما را فراموش شد . و غافل شديم كه نفس ما از مصاحبت بدن ، جز تدبير « 10 » بدان ، كار ديگر نتواند كرد .
نگه كردم من روزى از ميان دام ، گروهى را ديدم از مرغان كه پر و بال
هامش
( 1 ) - مثل .
( 2 ) - أصل نفس .
( 3 ) - آيد .
( 4 ) - أصل آنچه .
( 5 ) - بوده .
( 6 ) - أصل بكى .
( 7 ) - عائله .
( 8 ) - أصل عامله .
( 9 ) - أصل آنچه .
( 10 ) - بدن .