است ، عبارت از علم طبيعى است و خلاف كردهاند متقدّمان ، تا كدام علم ، اولاتر بود كه اوّل خوانند . معلّم اوّل گويد : كه علم اخلاق بايد خواند . آنگه ميزان يعنى علم منطق ، آنگه طبيعى ، آنگه رياضى ، آنگه علم الهى .
خواجه هم بدين اشارت كرد ، و اوّل علم اخلاق ، ديگر علم رهايى جستن و كيفيت رسيدن از مجهولى به معلومى . و طريق راست ، و شناختن كيفيّت اين انتقال . و ديگر اشارتست به شناختن علم طبيعى ، چنان كه گفتيم ، و چون علم رياضى از ماده منزّه و مبرّاست ، اگر چه أو را ماديّى معيّن بايد ، شناخت از نفس ، از علايق محسوسات و متخيّلات و علايق موادّ ، مجرّد نگرداند ، لابد ازين كوهها ، يعنى از علم افلاك دانستن ، ببايد گذشت ، چون اين شفا و علاج اين بيمارى نيست . و آنچه گفت : چون بر سر كوه رسيديم بايستاديم تا بياساييم . عبارتست از آنكه ، در تعليم و تحصيل اين علوم ، شتاب و تعجيل نمودن تواند بود . امّا در علم الهى نتواند بود ، و شتاب نمودن در آن سود ندارد كه آن بيشتر به فضل « 1 » الهى تعلّق دارد ، چنان كه تفصيل آن ، ياد كرديم . و آن كار به آهستگى و خود را قليلا قليلا مستعدّ آن فيض گردانيدن ، راست شود ، تا آنچه از آن مطلوب بود ، به قدر استعداد ، حاصل آيد . و آن ديگر ، صحن و قضا عبارتست از شناختن مفارقات . و طيور آن كوهها ، عبارتست از نفوس ناطقه و ديگر نفس انسان ، كه هر فلكى را دو نفس است ، يكى نسبت أو بدان فلك ، چون نسبت نفس ناطقه بود به ما . و يكى چون نفس حيوانى به ما . و آنكه گفت « 2 » چون آنجا رسيديم ، منتظر اذن بوديم ، يعنى منتظر فيض بوديم . چنان كه ياد كرديم . و امّا حديث جلال و بهاء پادشاه ، آنست كه بدانى كه به ادراك ذات احدى ، هيچ طريق نيست و غاية السبيل إليها الاستبصار بأن السبيل إليها . و نه چنان است كه از جهت
هامش
( 1 ) - تفضل .
( 2 ) - أصل آنكه چون .