امام ؟ فرمود : « من اين را به تو نمىگويم ! » با خود گفتم : از راه درست مسأله را طرح نكردم ، گفتم : فدايت شوم ! آيا شما امامى داريد ؟ فرمود : نه .
هشام مىگويد : در اينجا احترام و هيبتى از آن حضرت بر دل من وارد شد كه جز خدا كسى نمىداند ؛ بيش از آنچه در وقت تشرّف به حضور پدرش بر دلم وارد مىشد ! عرض كردم : فدايت شوم ! از شما همانطور مىپرسم كه از پدرت پرسيدم ؟ فرمود : بپرس تا جوابت را دريافت كنى اما فاش نكن ! اگر فاش كنى سر مرا به باد دادهاى ! پس سؤال كردم ديدم دريايى است بىپايان ! گفتم : فدايت شوم ! شيعيان تو و پدرت هماكنون سرگردانند ، آيا به آنها اعلام كنم و آنها را بهسوى شما دعوت نمايم ، با وجود تعهّدى كه از من گرفتيد يا كتمان كنم ؟ فرمود : به هر كس كه از رشد و خرد برخوردار و رازدار است ، اعلام كن و با او شرط كن كه كتمان كند ، چرا كه فاش كردن يعنى سر به باد دادن - اشاره به گلوى خود كرد » .
هشام مىگويد : از خدمت آن حضرت بيرون آمدم و به ابوجعفر احول ( مؤمن طاق ) برخوردم ، گفت : چه خبر دارى ؟ گفتم : هدايت ، ماجرا را به او باز گفتم . سپس فضيل و ابوبصير را ديدم آنها نيز خدمت آن حضرت رسيدند و سخنان او را شنيدند و سؤال و جواب نمودند ، به امامت آن حضرت يقين پيدا كردند پس از آن مردم دسته دسته با ما ملاقات كردند و هر كه خدمت آن حضرت رسيد به امامت او يقين پيدا كرد جز گروه عمّار ( ابن موسى ساباطى ) و ياران او . عبداللَّه ( افطح ) تنها ماند ، كسى ازمردم به او مراجعه نكرد مگر اندكى چون چنين ديد از حال مردم پرسيد گزارش دادند كه هشام مردم را از شما پراكنده است !
مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 460
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٤٦٠