اين حرف را نمىزنند ! مىگويد : وى دست به طرف آسمان بلند كرد و گفت : خدايا من نمىدانم مرجئه چه مىگويند ! هشام مىگويد : از نزد وى بيرون آمديم درحالى كه گم كرده راه بوديم و نمىدانستيم به كجا برويم ، با خود مىگفتيم : به سوى مرجئه ، قدريّه ، زيديّه ، معتزله ، به سوى خوارج ، در يكى از كوچههاى مدينه من و ابوجعفر احول ( مؤمن طاق ) « 1 » نشستيم گريان و سرگردان ؟ ! همچنان بوديم ناگهان چشمم به پيرمردى افتاد كه نمىشناختم ، با دست به من اشاره كرد ، ترسيدم كه مبادا از جاسوسان ابوجعفر منصور باشد ! زيرا كه او در مدينه جاسوسانى داشت و مأموريّت داشتند بدانند كه شيعه به امامت چه كسى متفقالقول است تا او را گردن بزند ! ترسيدم از آنها باشد ، به رفيقم احول ( مؤمن طاق ) گفتم : از من دور شو زيرا كه من به جان خودم و تو نگرانم ، او مرا مىطلبد نه تو را ! از من دور شو مبادا هلاك شوى و به زيان خودت كمك كرده باشى ! او اندكى فاصله گرفت ، من بهدنبال آن پيرمرد رفتم چرا كه معتقد بودم از دست او خلاصى ندارم ، رفتم تا به در خانهء امام كاظم عليه السلام رسيدم ، آنجا مرا تنها گذاشت و خودش رفت .
ناگهان خادمى را كنار در خانه ديدم ، به من گفت : خدايت بيامرزد وارد شو ! من وارد شدم بدون اينكه بپرسم امام كاظم 7 رو به من كرد و فرمود :
هامش
( 1 ) - محمّد بن نعمان احول معروف به مؤمن طاق از جمله شاگردان برجستهء امام صادق عليه السلام ومتكلّمان معروف زمان خود است . سپاس خدا را كه توفيق يافتم كتابى به نام « مؤمن طاق » در 174 صفحه فراهم نمودم و در ارديبهشت سال 1376 انتشار يافت كه شرح حال جامعى با مناظرات وى در آن كتاب آمده است - م .